roman رومنس(33)
سرمو انداختم پايين... نميدونم چرا دلم نميخواست الان و
تو اين لحظه به اِدريس نگاه كنم... چند ثانيه بعد صداي اِدريس تو گوشم
پيچيد:
- برو استراحت كن!
و رفت... صداي بسته شدن در نشون از رفتنش داشت. نشستم روي زمين... همونجا
كنار در! از اِدريس دلخور بودم، الان و تو اين لحظه نبايد ميرفت! نبايد منو
توي اين گيجي رها ميكرد و ميرفت. حالا توي اتاق به جاي اِدريس بوي عطرش
بود و سكوتي كه بي دليل منو ميترسوند... انگار كسي دنيارو، هياهوي دنيارو،
همه ي صداها و آواهارو خاموش كرده بود! يه سكوت بد، يه سكوت دلگير، مثل
سكوت حياط مدرسه تو عصر روزهاي تعطيل، همه جارو پر كرده بود و من دلم
ميخواست براي شكستن اين سكوت هم كه شده جيغ بكشم... براي اينكه قطار ذهنم
راه بيافته، براي به حرف اومدن ضمير ناخودآگاهم جيغ بكشم!
سرمو فرو كردم بين زانوهام... دلم ميخواست به آيدريس فكر كنم... به دوست
داشتنش... به دوست داشته شدنم از طرف اِدريس... به حرفهايي كه زده بود و
دلم ميتونست براي شنيدنشون قنج بره و فرصت نكرده بود... دلم ميخواست تو
اتفاقهاي امشب فقط به اِدريس فكر كنم... نه خوابهاي پريشون و گريه هام...
نه پويا و حسش و حرفهايي كه زده بود... فقط اِدريس! اما غير ممكن بود... با
هر يه جمله اي از آيدريس كه فكرم ميرفت سراغش ياد حرفهاي پويا مي
افتادم... ياد اون روزي كه بهم گفته بود دوستم داره... ياد سارا...
دلم ميخواست جيغ بكشم... سر فكرم، ذهنم و همه ي ارگانهايي كه تو فكر كردن
دخيلن... سر همشون داد بكشم تا فقط به اِدريس فكر كنن و من براي يه بار هم
كه شده مثل همه ي دخترهاي دنيا از حرفهايي كه از مرد مورد علاقه م شنيدم
لذت ببرم!
قطار ذهنم آروم آروم داشت راه مي افتاد... صداي ضمير ناخودآگاهم ضعيف و بعد بلند تر شد... همه چيز داشت به روال عادي برميگشت...
جز من كه هنوز گيج حرفهاي اِدريس و پويا بودم....
اونشب تا صبح فكر كردم، به قطار ذهنم اجازه دادم تا خود صبح تلق تلوق كنه و
به همه چيز فكر كنه... بايد تصميم ميگرفتم! شايد بزرگترين تصميم عمرم!
صبح، طلوع آفتاب رو در حاليكه كف اتاقم دراز كشيده بودم ، از گوشه ي پنجره ي
مربعي شكلم ديدم... هيچ حس خوبي براش نداشتم.... دوباره آفتاب زده بود،
مثل همه ي روزهاي ديگه... اما خودم هم ميدونستم كه امروز براي من مثل همه ي
روزهاي ديگه نيست...
با رخوت از جام بلند شدم و خودم رو كشيدم توي حمام... بايد دقيق نگاه
ميكردم، دقيق حس ميكردم و دقيق فكر ميكردم... بايد همه ي اينها رو براي آقا
شريف مينوشتم براي همين هم نبايد چيزي جا ميافتاد...
اونروز همه ي اتفاقها رو، ثانيه به ثانيه و لحظه به لحظه توي ذهنم ثبت
كردم، نوشته هام براي آقا شريف بايد دقيق تر از هميشه ميبود! سر كار رفتنم،
تاكسي اي كه براي رسيدن به شركت سوار شدم، لباسي كه پوشيده بودم، حرفهام
با كارمندها ي شركت، كارام توي اتاقم، چيزهايي كه بهشون نگاه كردم، كساني
كه خيره خيره نگاهشون كردم، برگشتنم به خونه، بي هدف دراز كشيدنم روي تخت و
فكر هام، همه و همه رو با دقت تو ذهنم ثبت كردم تا مهمترينهاشو براي آقا
شريف بنويسم....
شب تقريبا ساعت 1 بود كه همه ي كارهام تموم شد و من نشستم تا همه ي روزم رو
واسه آقا شريف بنويسم.... برعكس همه ي نوشته هام، خطاب به خودِ آقا شريف
نوشتم:
"
سلام آقا شريف...
شايد تعجب كنين كه مني كه قرار بود همه ي اتفاقها رو واستون مثل تيكه هايي
از داستان بنويسم، دارم خطاب به خودتون مينويسم.... اما اين آخرين جمله
هارو ميخوام طوري بنويسم كه انگار شما رو به روم نشستين و من دارم براتون
تعريف ميكنم! شايد از چيزايي كه ميگم عصباني شين... باور كنين اگر الان
پيشتون بودم خودم مسئوليت همه ي اشتباه هام رو گردن ميگرفتم و يه تنه همه ي
عصبانيتتون رو به جون ميخريدم... اميدوارم عصبانيتتون رو، كسي باشه كه
آروم كنه!
حرفهام رو از اتفاقهاي امروز شروع ميكنم... شايد حوصله تون سر بره و به
نظرتون حرفهام زيادي خسته كننده بياد، اما اگر از خستگي اين ايميلو نصفه
رها كنين و بيخيال خوندنش بشين هم باز من همه ي حرفهام رو ميزنم... اين
حرفهارو فقط بايد به شما بگم...
امروز صبح از خواب كه بيدار شدم... هرچند خواب نبود... چرت كوتاهي بود كه
نميشد اسمش رو خواب گذاشت... به هر حال!... خورشيد رو از همون كف اتاقم،
از گوشه ي پنجره ي مربعي شكلم ديدم... حتما مثل هر روز قشنگ بود... شايد
مثل خورشيد هر روز صبح خونه ي شما... به چشم من اما بدرنگ بود... بدرنگ و
دلگير... از جام بلند شدم و خودمو كشيدم توي حمام... رخوت رو همه ي سلولهام
فرياد ميكشيدن اما بايد اماده ميشدم... براي اينكه واسه فكرهاي ديشبم
آماده بشم احتياج داشتم دوش بگيرم...
از حمام كه اومدم بيرون بي حوصله موهام رو جمع كردم پشت سرم و محكم
بستمشون... امروز بايد محكم ميبودم پس چه بهتر كه حتي موهام هم محكم بسته
شن! حرفهام خنده داره؟ اما امروز واسه من اصلا خنده دار نبود... نخندين پس!
از در خونه كه اومدم بيرون سرم رو انداختم پايين... به هيچ جا نگاه نكردم،
حتي به درختها... فقط به راه سنگي منتهي به در ورودي نگاه كردم، اونم فقط
براي اينكه نخورم زمين! جالب اين بود كه زودتر از هر روز ديگه اي تاكسي
پيدا كردم... البته بماند كه من بيشتر روزها با اتوبوس ميرفتم سر كار، اما
همه ي اون روزهايي كه با تاكسي رفته بودم هم انقدر زود تاكسي پيدا نشده
بود! چه غم انگيز مگه نه؟ راننده ي تاكسي هم غمگين بود... هي پشت سر هم آه
ميكشيد... دلم ميخواست بزنم پشتشو بگم درست ميشه پدر جان... اما با خودم
فكر كردم يه نفر لازمه الان پشت خودم بزنه... پس انرژي فوق منفيم رو واسه
خودم نگه داشتم تا به انرژي منفي راننده چيزي اضافه نشه!
توي شركت به همه سلام كردم... از نگهبان ورودي گرفته تا همه ي كارمندهاي
داخل شركت... سعي كردم به همشون نگاه كنم تا جزئيات چهره شون و حتي رنگ
مانتو ها و كت و شلوار و پيراهنشون هم يادم بمونه... واسه خاطراتم به همه ي
اين جزئيات احتياج داشتم!
از جلوي در اتاق پويا كه رد شدم نتونستم خودم رو كنترل كنم و رفتم و
دستگيره رو چرخوندم، به اميد اينكه در اتاق باز باشه و پويا با همون لبخند و
نگاه مهربونش نگاهم كنه و بگه " كاري داشتي؟"
اما در قفل بود... خودمو گول زدم... " حتماً امروز كاري داشته دير تر مياد"
اما خودم هم ميدونستم كه احتمال اينكه اصلا شركت نياد خيلي قوي تره تا
اومدنش!... از اينكه خودم رو گول زده بودم ناراحت نشدم... امروز همه چيز
ميتونست شبيه هميشه نباشه!
در اتاق رهّام اما باز بود و رهّام با سر بهم سلام كرد... بي اختيار بلند
سلام كردم و صبح به خير گفتم!... از صداي كنترل نشده م رهّام خنديد و
چندتايي از كارمندا با تعجب نگاهم كرد! من اما خجالت نكشيدم... همين كه
رهّام لبخند ميزد به اين معني بود كه از چيزي با خبر نبود و اين به نوبه ي
خودش براي من مسرت بخش و خوشحال كننده بود!
كارهام رو از هميشه دقيق تر انجام دادم... نميخواستم كسي كه كارهام بهش
واگذار ميشه، هر روز چند بار روحم رو آباد كنه كه با شلختگي كار كردم و
خيلي چيزها رو جا انداختم!
گلدون كاكتوس كوچيكم رو هم آب دادم... تا چند روزي آب نمي خواست و احتمالا جانشينم ميتونست بهش آب بده!
حتي كشوها وسايلم رو هم مرتب كردم تا منظم به نظر برسم!
بعد از ظهر موقع برگشت به خونه مسير كوچه رو پياده اومدم تا حتي اين مسير
رو هم يادم بمونه... شكل درختها و زاويه ي خورشيد و حتي رنگ ديوار خونه ها
رو سعي كردم تو ذهنم نگه دارم!
به خونه كه رسيدم ايرج رو توي باغ ديدم كه باز داشت با درختهاش عشق بازي
ميكرد و بهشون نويد اومدن بهارو ميداد. چند دقيقه اي واستادم و با لذت
نگاهش كردم. فكر هاي آزار دهنده م رو عقب زده بودم... بعدا وقت ميشد كه
بهشون رسيدگي كنم و سراغشون برم... اما براي نگاه كردن به ايرج و به خاطر
سپردن عاشقانه هاش با درختها وقت زيادي نداشتم! سير كه گوش كردم راه افتادم
سمت خونه م... هنوز در رو نبسته بودم كه صداي دختري باعث شد كه برگردم
بيرون و نگاهش كنم... حتي فرم خدمتكارها هم حالا به نظرم خوشايند و يادآور
خاطرات بود...
دخترك نگاهم كرد و در حالي كه نفس نفس ميزد گفت:
- رهاخانم... چرا صداتون ميكنم جواب نميدين؟...
- نشنيدم... تازه همين الان شنيدم... چيزي شده؟
- چيزي نشده... پويا خان سپرده بودن كه واستم منتظرتون تا اومدين بهتون بگم
برين كنار استخر منتظرتونن... تا من رفتم يه دقيقه آب بخورم شما اومدين!
واسه دخترك سري تكون دادم و در خونه م رو دوباره بستم و با استرسي كه خودم ميدونستم بي دليل هم نيست راه افتادم سمت استخر...
پويا روي صندلي هاي كنار استخر نشسته بود و با طمأنينه سيگار
ميكشيد...روبروش واستادم و آروم سلام كردم كه تازه متوجهم شد... نگاه
طولاني اي بهم انداخت و بعد لبخندي صورتش رو پوشوند... دلم ميخواست از همون
لبخندهاي مهربونش باشه تا همه ي فكرهاي ديشبم رو نقض كنه اما لبخندش بيشتر
مصنوعي بود و انگار به زور نشونده بود روي صورتش... ناخودآگاه ياد
لبخندهايي افتادم كه تو شركت به بعضي از كارمندها ميزد... زوركي و فقط براي
رفع تكليف!
من اما لبخند نزدم...اون لحظه ترجيح ميدادم لبخند نداشته باشم تا اينكه لبخندم مصنوعي باشه!
بي حرف به صندلي روبروش اشاره كرد و من هم بي حرف نشستم. نميدونم روي چه
حسابي منتظر بودم كه اون سكوتو بشكنه... همونجور كه نميدونم روي چه حسابي
پويا منتظر من نشد و خودش براي شكستن سكوت بينمون پيش قدم شد.
- خسته نباشي!
- سلامت باشي...
از ترس به وجود اومدن دوباره ي سكوت ادامه دادم:
- نبودي شركت!
سيگارش رو توي جا سيگاري خاموش كرد و گفت:
- تمركز شركت اومدن نداشتم...
سرش رو بالا آورد و صاف توي چشمهام نگاه كرد:
- خوبي؟ سرماخوردگيتو ميگم!
سرم رو تكون دادم و لبخند زدم:
- خوبم! خيلي بهترم!
اون هم لبخند زد و گفت:
- خيال ميكردم اتفاق ديشب باعث ميشه بدتر شي! عذاب وجدان داشتم!
- حال روحي آدما چه ربطي به حال فيزيكيشون داره؟ ويروسا با ناراحتي من فعال تر ميشن؟
- مگه ديشب نارحت بودي؟
با دلخوري سرم رو تكون دادم و گفتم:
- ميشه اينجوري ازم سوأل نپرسي؟ من همون رهاي دو روز پيشم! عوض كه نشدم كه!
- چرا شدي... تو چشم من شدي... دو روز پيش عاشق نبودي به چشمم! الان اما هستي!
پوزخند زدم و گفتم:
- به چشم تو آدما عاشق كه ميشن پست تر ميشن؟ از ناراحتي دوستشون ناراحت نميشن؟ هوم؟
- نه... همه ي آدما وقتي چيزي مطابق ميلشون نيست يهو بي دليل دنبال دليل
تنفر ميگردن... حالا كه تو دوستم نداري، حالا كه يكي ديگه ميتونه بفهمه و
ببينه كه دوسش داري... دنبال يه دليل ميگردم كه دوست نداشته باشم... بچه
گانه س نه؟
فقط نگاهش كردم... از ناراحتيش دلم گرفت... از اينكه به جاي اون همه
مهربوني ميخواست تنفر بشونه دلم شكست... خودخواهانه دلم ميخواست پويا عوض
نشه... همون پويا ي مهربون بمونه!
- وقتي بهت گفتم بي اجازه دوستت دارم و تو گذاشتي رفتي كرمان... نميدونستم
كجايي! آقا نه به من نه به هيچكس ديگه نگفته بود كدوم شهر رفتي... فقط تو
جمع گفت رفته پدر مادرشو ببينه... عذاب وجدان داشت خفه م ميكرد... ميدونستم
جايي رو نداري بري و از اينكه مجبورت كرده بودم بري از خودم بدم
مياومد...ميدونستم كه رفتي تا خودتو پيدا كني... اما با اين حال بازم از
خودم بدم مي اومد كه ارامشتو ازت گرفتم... ولي تو همه ي اين بد اومدنها و
عذاب وجدانا فكر ميكردم به اومدنت... به اومدنت و جوابي كه تو خيالم منتظر
بودم بشنوم فكر ميكردم... وقتي اومديو جوابي ندادي پيش خودم گفتم اين يعني
حس رها با من خيلي هم فرق نميكنه... اين يعني بهم اجازه داده دوستش داشته
باشم تا خودش هم كم كم عاشقم شه! باورت ميشه؟ مثل يه دختر بچه رويا بافي
ميكردم! ولي هيچوقت فكر نكردم روياس... به چشمم خيلي واقعي مي اومد همه
چيز... اجازه دادم حسم بيشتر و بيشتر پا بگيره... حالا كه با حس تو خيلي هم
فرق نميكرد چه دليلي داشت كه نذارم پا بگيره؟... تو كه دوستم نداشتي
رها... چرا بهم نگفتي؟
سرمو انداختم پايين... جديت نگاه پويا اذيتم ميكرد... فكرمو جمع كردم و گفتم:
- چون نميدونستم كه بايد بگم... چون واسه اولين بار بود كه كسي غير از
بابام دوستم ميداشت... چون دوست داشته نشده بودم و نميدونستم به حس يه آدم
ديگه چه واكنشي بايد نشون بدم... همونجوري كه نميدونم در برابر حس خودم به
اِدريس چه كار بايد بكنم... دوست داشتن كسي غير از بابا رو تجربه نكرده
بودم... دوست داشتن كسي كه سارا از عشقش برام حرف زده بود گناهه... اما
من...
- من نيومدم اينجا بشينم كه تو از حست به اِدريس بهم بگي... حس تو هنوز پا
نگرفته رها... تازه س... ميشه كه يادت بره... ميشه كه اِدريس فراموش كنه...
من اما انقدر جلو رفتم كه ديگه نميتونم برگردم رها!
- مطمئني؟ ممطمئني كه عمق احساس هيچكس قدر تو نيست؟
- نبايد باشه...
صدام رو آوردم پايين تر و گفتم:
- خودخواه شدي پويا...
از جاش بلند شد... سيگارش رو رها كرد تا بيافته رو زمين و انگشتهاش رو فرو كرد بين موهاش...
- آره خودخواه شدم... خودخواه شدم چون واسه اولين بار نميخوام حقمو بدم به
اِدريس... اِدريس داداشمه... هميشه كنارم بوده و ميدونم كه كنارم هم
ميمونه... ما غير از خودمون سه تا كسي رو نداريم... اما با همه ي اينها هم
نميتونم حقمو بدم به اِدريس!
- حقتو؟
خيره شد تو چشمهام... خم شد روي ميز و با صداي بلندي گفت:
- تو حق مني رها! محبت آقا هم جزئي از حق من بود... اما من هيچوقت نتونستم
از اِدريس بگيرمش... صاحب تام و كمال محبت آقا اِدريس بود... اين بار ديگه
نه!
از جا بلند شدم... دلم گرفت از اينكه همه ي فكرهاي ديشبم درست بود... دلم
گرفت از اينكه همه ي اتفاقاتي كه ديشب بهشون فكر كرده بودم حالا داشت
ميافتاد... نگاهمو دوختم بهش... صدام ميلرزيد:
- اما اين اولين باره كه عاشق شدم!
پويا جلو اومد... بازوهام رو گرفت تو دستش...
- يادت ميره رها... حست هنوز پا نگرفته... يادت ميره!
سرمو تكون دادم... خودم رو كشيدم عقب... بازوهام از بين انگشتهاي پويا در
اومد... رو پاشنه ي پا چرخيدم و راه افتادم سمت خونه م... صداي پويا رو
شنيدم كه داد زد:
- اما حرفهاي من هنوز تموم نشده...
برنگشتم تا بگم من به اندازه ي كافي شنيدم... بر نگشتم تا اشكهامو ببينه...
همه چيز بايد همونجوري كه ديشب بهش فكر كرده بودم تموم ميشد!
به خونه كه رسيدم خودم رو انداختم روي تخت... فكرم خالي بود... خالي
خالي... ديشب به اندازه ي كافي فكر كرده بودم... ديگه چيزي نبود كه بخوام
بهش فكر كنم... چشمهام رو بستم... تا وقت شام هنوز نيم ساعت وقت داشتم!
ميدونين آقا شريف؟ فكر كنم شما ديگه نتونين از تختتون توي اين اتاق استفاده
كنين... همه ي فكرهاي من، همه ي دلهره هام، همه ي نگراني هام، همه ي
دلتنگي هام، همه ي شادي هام، روي ملوكول به ملوكول اين تخت رد پا گذاشتن...
شما نميتونين ديگه روي اين تخت دراز بكشين و به چيزهايي كه به خودتون ربط
داره فكر كنين... اين تخت ديگه نميتونه رد پاي فكرهاي كس ديگه اي رو تحمل
كنه... احتمالا وقتي بخواين به اين اتاق برگردين... خودتون به اين نتيجه
ميرسين كه بايد اين تختو عوض كنين...
- چيزي شبيه ذوق ته دلم پا گرفت، تو نطفه خفه ش كردم، سيمين، سيمين مو
طلايي من داشت به ديدنم مي اومد... دلم ميخواست دستهام رو فرو كنم لاي
موهام و در حالي كه بهترين لباسهام رو براش ميپوشم آواز بخونم " لحظه ي
ديدار نزديك است، باز من ديوانه ام مستم، باز من در جهان ديگري هستم، باز
ميلرزد دلم دستم" جاي اين دوتا بيت عوض شه و باز من نفهمم... موهام رو شونه
بزنم و دوباره بخونم "هاي نپريشي صفاي زلفكم را دست... هاي نخراشي گونه ام
را تـيــــغ!... لحظه ي ديدار نزديك است، باز من ديوانه ام، مستم" بخونم و
خوش تيپ كنم براي سيمين مو طلايي خودم! همين ذوق بود كه تو نطفه خفه ش
كردم... گذاشتم ريشهام همون جور پر پشت بمونه و موهام آشفته و به هم ريخته
باشه... گذاشتم سيمين فكر كنه من همون ديوونه ي بد ريخت ته باغ خونه
شونم... بذار سيمين فكر كنه... مهم اينه كه چشم من سيمين مو طلاييم رو
ميبينه...
اين پاراگرافو خيلي دوست دارم... انقدر كه فكر كنم حفظ شده باشمش!
آقا با لبخند نگاهم كرد:
- براي همينه كه هي علامت رو ميذاري عقب تر از اين صفحه كه هر شب بخونيش؟
خنديدم و در حالي كه دقيق به چهره ش نگاه ميكردم گفتم:
- نه! چند شب پشت سر هم خوندمش و شما حواستون نبود... اما امشب واقعا هوس
كرده بودم كه بخونمش... براي همين دوباره برگشتم به اين صفحه!
- چرا اين پاراگرافو دوست داري؟
- چون كه معتقدم اون جمله و كلمه اي كه نويسنده با احساس بيشتري نوشتتش
بيشتر به دل ميشينه!... توي اين پاراگراف نويسنده انگار حرف دل خودشو
زده... حرف دل آدمها خيلي قشنگ تر از جمله هايي كه با فكر نوشته ميشن و فعل
و فاعلشون با فكر كنار هم قرار ميگيره، از آب در مياد!
- هووم نميدونم شايد... من اما اون قسمت آخرش رو بيشتر دوست دارم... اصلا
همه ي كتاب رو ميخونم تا برسم به اون پاراگراف آخر... نه به خاطر حسش... به
خاطر اينكه دوباره برسم به يه نقطه پايان خوب و باز فكر كنم اين كتاب
قانون بد بودن پايان رو نقض ميكنه... پس هر نقطه ي پاياني بد نيست!
فكري كردم و كتاب رو بستم... دستهام رو قفل كردم توي هم ديگه و آروم گفتم:
- ميشه امشب ديگه براتون كتاب نخونم؟ عوضش قصه ي يه آدمي رو تعريف ميكنم كه شايد بشناسينش!
لبخندي زد و دست به سينه منتظر نشست و گفت:
- نكنه ميخواي شهرزاد قصه گو بشي؟
- شايد... اما نه هزار و يك شب... فقط يه شب!
- خب بگو شهرزاد خانوم... ببينم ميخواي قصه ي كي رو تعريف كني؟
- خودتون ميفهمين قصه ي كيه!
آقا سر تكون داد و منتظر نگاهم كرد:
- قصه م قصه ي يه دختريه كه باباشو برده بون زندان... من خوب ميدونم زندان
رفتن پدر واسه ي يه دختر چه معنايي ميده... خوب ميدونم موندن اين بيرون در
حالي كه بابات تو زندانه چه طعمي داره... اون دختر هم ميدونست... اما
نميتونست فقط منتظر بشينه و صبر كنه تا پدرش از زندان آزاد شه... پول
نداشت... اما ميتونست كار كنه تا پدرش رو از زندان آزاد كنه... آزادي باباش
رو ميخواست... اما نه براي باباش... براي خودش... براي اينكه تا ابد اين
بيرون تنها نباشه... براي اينكه كسي باشه كه بهش تكيه كنه... يه دختر اونم
تو سن 12- 13 سالگي بي تكيه گاه خيلي تنهاس، ضعيفه!...به يه دختر 12-13
ساله تو اين شهر در اندشت كار نميدادن... اما دختر انقدر گشت تا پيدا
كرد... شد آبدارچي يه شركت تقريبا بزرگ... كارش زياد بود و حقوقش كم اما
بهتر از پول نداشتن بود...توي همون شركت هم جايي رو بهش داده بودن تا
بخوابه... ميدونين؟ از دختر 12-13 ساله كسي انتظار دزدي نداره! يا حداقل
اونجايي كه دخترك كار ميكرد ميدونستن كه اونقدر دل و جرأت نداره كه دزدي
كنه... اما دخترك دل و جرأتشو داشت و خيلي وقتها هم به اين قضيه فكر كرده
بود اما مهم ترين دليلي كه نميذاشت اين كارو بكنه اين بود كه دلش نميخواست
باباش رو با پول دزدي از زندان آزاد كنه... خوش خيالانه فكر ميكرد انقدر
كار ميكنه و پول جمع ميكنه تا بالخره باباش رو از زندان آزاد كنه! يه مدت
كه گذشت رئيس شركت از دختر خواست كه در ازاي يه مقدار پول بيشتر عصرها بره
خونه ش و كارهاي خونه رو هم انجام بده... دخترك هم كه پول احتياج داشت
ميرفت... تو اون خونه هيچ كاري نبود كه دخترك انجام بده... يه خونه ي در
اندشت بود كه هر روز به نظر دخترك ميرسيد كه كارهاش انجام شده... نه غذايي
براي پختن بود نه چيزي براي شستن... با اين حال بازم اون رئيس ميخواست كه
دخترك بره.... چند سالي گذشت... دخترك ميديد كه رئيس هرشب زني رو با خودش
به خونه مياره و اون رو مرخص ميكنه كه كسي مزاحمشون نباشه... اما با اين
حال باز هم ميرفت اونجا و اگر كاري پيدا ميكرد انجام ميداد... ميدونين؟
دخترك پيش خودش فكر ميكرد مهم نيست رئيسم تو زندگي خصوصيش چه كار ميكنه مهم
اينه كه من ميتونم براش كار كنم و براي آزادي بابا پول جمع كنم! عوضش از
فرصتي كه توي خونه ي اون مرد به دست مياورد براي درس خوندن و گرفتن ديپلمش
استفاده كرد... همه چيز انگار سر جاي خودش بود و داشت خوب پيش ميرفت... اما
همه چي همونجوري سر جاي خودش نموند... مرد كم كم توجهش به دختر جلب شد...
كم كم تو حرفها و كارهاش رفتارهايي ميكرد كه از نظر دختر عادي نبود... تا
اينكه يه شب به دخترك گفت كه براي پول بيشتر ميتونه شبها رو با اون مرد
بمونه... پاك دامني در برابر پول براي آزادي پدرش... به نظر مرد معامله ي
عادلانه اي بود... اما دخترك درخواستشو رد كرد... اين داستان چند باري
تكرار شد تا اينكه دخترك ديگه نه تو شركت آسايش داشت نه تو خونه.... اما
حتي آسايش نداشتنش هم باعث نشد كه به به درخواست اون مرد تن بده... اما
رئيس شركت هم ساكت ننشست... در برابر همه ي اين مقاومت هاي دختر اون هم تو
لباسش مواد جا سازي كرد و فرداش كه دختر پا گذاشت توي شركت با چند تا مأمور
و حرفهاي مرد كه ادعا ميكرد اون ساقيه و بعد از ظهرها بعد از شركت مواد
پخش ميكنه و گاها از شركت هم دزدي ميكنه رو برو شد! جالب اينجا بود كه
مردك چند تا شاهد هم جور كرده بود تا با مدرك عليهش شهادت بدن... همين شد
كه دخترك رو گرفتن و بردنش بازداشتگاه تا به پرونده ش رسيدگي بشه... حتي
توي بازداشتگاه هم مردك اومد ملاقاتش و بهش گفت كه اگر حاضر بشه به خواسته ش
تن بده اون رو آزاد ميكنه اما خبر نداشت كه حتي قيمت آزادي هم انقدر
نيست... آخر همه ي اين اتفاقا به چند تا امضا و يك سال زندان ختم شد!...
ساكت شدم.
آقا آه بلندي كشيد و گفت:
- اون يك سال خيلي سخت گذشت نه؟
لبخند زدم:
- ميدونين... فكر بيرون از زندانه كه زندان رو سخت ميكنه... هم رديف شدن با
دزدها و كلاه بردارها هم اون قدر سخت نيست كه نشه تحملش كرد... سختي تحمل
همه ي اينها فقط همون چند هفته ي اول يا نهايت چند ماه اوله... اما چيزي كه
تا آخرين روز زندان هم دست از سرت برنميداره تحقيره... تحقيري كه بهت تو
زندان روا داشته ميشه و تو ميدوني كه بيرون هم منتظرته... وقتي يه مهر
سابقه ي كيفري بخوره تو پرونده ت ديگه همه جا بايد منتظر اون نگاه تحقير
آميز بموني... گفتم، فقط فكر بيرون از زندانه كه زندان رو سخت ميكنه! اما
من خيلي خوش شانس بودم كه آقا شريف بعد از آزاد شدنم بهم كار و خونه داد!
- چه جوري ميشناسيش؟
- آقا شريفو؟
- اوهوم...
- اممم... قصه ش طولانيه... هم من خسته م هم شما... بهتره بعدا سر فرصت واستون تعريفش كنم!
- چرا واسه م زندان رفتنتو تعريف كردي؟
نگاهم رو از نگاه موشكاف آقا گرفتم و از جا بلند شدم... لبخند زدم و گفتم:
- يه بار از يه نفر شنيدم كه نگفتن همه ي حقيقت هم خودش يه جور دروغ گفتنه!
سري واسش خم كردم و تو دلم زمزمه كردم " خداحافظ آقا"... رو پاشنه ي پا چرخيدم و از اتاقش خارج شدم!
اين همه ش بود... همه ي اتفاقايي كه امروز افتاد آقا... ميدونين آقا شريف؟
فكر ميكنم شما تنها كسي باشين كه حق داشته باشين ازم بپرسين چرا ميخوام
برم... مهم ترين دليلم اين بود كه من نيومده بودم تا چيزي رو خراب كنم...
من اومده بودم تا دوباره بسازم... رابطه ي شما و خانواده تون رو دوباره
بسازم... اما اين ساختن به بهاي خراب كردن رابطه ي اِدريس و پويا داشت
اتفاق ميافته و من ميخوام كه جلوشو بگيرم! من ميخوام اِدريس و پويا باز هم
با هم ديگه دادش باشن... بي اينكه فكر كنن كدومشون سهم بيشتري برداشتن و
كدومشون كمتر از حقشون سهم بردن... ميدونين؟ شايد حرفم ناراحتتون كنه اما
الان كه اينجا رسيدم حفق رو به بچه ها ميدم تا شما... حالا كه اينجا نشستم
ميبينم همه ي اين مدت اشتباه فكر ميكردين... اين بچه ها نيستن كه از شما
فاصله گرفتن... بلكه خط فاصله رو شمايين كه بين خودتون و بچه ها جا
دادين... شايد فكر كنين حالا كه نتونستم كاري بكنم دارم اين حرفو ميزنم...
نه ... من خودم ميدونم كه شايسته ي سرزنش شنيدنم اما... اين چيزيه كه به
نظرم رسيده!... اين چيزيه كه همه ي اين مدت به ناتواني خودم تعبيرش كردم!
آقا شريف! شايد منو ترسو بدونين كه ميخوام همه چيزو از اينجا تموم كنم اما
به نظر خودم... اين شجاعانه ترين كاريه كه تو همه ي عمرم انجام دادم...
ميدونين؟ امشب براي اولين بار به اون آلبومي كه بهم داده بودين نگاه
كردم... ميدونين؟ تمام مدت با لبخند به عكسها و نوشته هاي شما نگاه
ميكردم... شناخت من با شناخت شما خيلي فرق داشت و من خوشحالم از اينكه روز
اول اين آلبومو نگاه نكردم... به نظر من رهّام بي مسئوليت و باري به هر جهت
نبود... رهّام فقط خودشو بيش از حد درگير اتفاق هاي اطرافش نميكنه... خودش
رو براي كاري كه ميدونه از عهده ش بر نمياد به زحمت نمي اندازه اما براي
كاري كه ميدونه از پسش بر مياد از جونش مايه ميذاره و محاله ممكنه نيمه
كاره ولش كنه... از نظر من رهام بي خيال نيست، الكي خوش نيست... فقط مثل
ماها ناراحتي و غم و نگرانيهاش رو بي نقاب نشون نميده... يه نقاب خندون
واسه پوشوندن همه ي اينها از اطرافيان كافيه... به نظر شما پويا خودخواه و
گاهي غير منطقي بود... اما به نظر من پويا فقط احساستي تره... مهربونه و
در مقابل مهربونيش انتظار مهربوني داره و چون منطقش از بقيه ي آدمها رقيق
تره قبول نميكنه كه ديگران نسبت به مهربونيش بي تفاوت باشن... اين چيزيه كه
شما به خودخواهي و گاهي غير منطقي بودن تعبيرش ميكنين... به نظرم اگه فقط
با يه لبخند به مهربوني هميشگي توي نگاهش جواب ميدادين شما هم به اين نتيجه
اي ميرسيدين كه من رسيدم... اما اِدريس اخمو و اعصاب خرد كن و بي تفاوت
نيست... ميدونين؟ نميتونم بهتون بگم اشتباه فكر ميكنين... چون من به اِدريس
حسي دارم كه ميتونه همه ي نگرشم رو تحت تأثير قرار داده باشه... كسي كه من
عاشقشم به چشم من بهترينه اما نگاه ديگران رو نميتونم تضمين كنم!
همه ي حرفهام تموم شد آقا شريف... همه ي قصه تموم شد... با اين حال
خوشحالم.... دارم خوب انتخاب ميكنم... وقتي بابا رفت زندان، وقتي تنها
شدم، وقتي افتادم زندان، وقتي پام رسيد به اين باغ من گزينه اي نداشتم...
انتخابي نبود... من فقط به اتفاقهاي اطرافم ممكن ترين واكنش رو نشون
دادم... گاهي بد بودن شرايط رو فقط براي اينكه خوب باشم تحمل كردم... اما
توي اين باغ من گاهي اشتباه انتخاب كردم... حالا كه فكر ميكنم به همه ي
اتفاقهاي اين باغ به اين نتيجه ميرسم كه درخشان ترين روزهاي زندگيم رو
اينجا گذروندم... و حالا دارم بر عكس هميشه خوب بودن شرايط بيرون رو به خوب
بودن خودم ترجيح ميدم...
ازتون ممنونم آقا شريف... به خاطر همه ي اين مدت... به خاطر همه چيز... به
خاطر همه ي خاطره هايي كه به لطف شما با خودم ميبرم... و ببخشيد... واسه
همه چيز!
" خداحافظ"
"رها"
******
- هي به اين خانومم ميگم حواست به اين بچه ها باشه... بچه اي كه صب تا شب
ميشينه پاي كامپيوتر كه ديگه حواسش به خدا پيغمبر و پدر مادرش جمع
نميشه!... مخصوصا با اين فيلمايي كه الان اومده و راحت تر از آب خوردن گير
مياد... والا... تو همشون پر زنائيه كه قد يه وجب لباس پوشيدن و همه ي تن و
بدنشونو به عالم و آدم نشون ميدن... والا... منم باشم ديگه دلم نميخواد
چشم از اينا بگيرم و برم سراغ پدر و مادرو چه ميدونم، خدا پيغمبر... ولي
مگه حرف به گوششون ميره؟ شما بگو خانوم... دروغ ميگم؟ نه... الله وكيلي
دروغ ميگم؟ هان؟
سعي كرد جلوي خنده اش رو بگيره و با صداي كنترل شده اي گفت:
- حرف شما درست حاج آقا ولي الان دوره زمونه با زمان جووني شما خيلي فرق
كرده... فيلم و كامپيوتر جاي خودش خدا و پيغمبر و پدر و مادرم جاي خودش!
مرد با همون لحن ادامه داد:
- والا آخه اين نفله پسره آبجي... ميترسم چشمش كه به اينا ميافته به گناه بيافته!
رها دوباره سري تكون داد و گفت:
- شما ميگين پسرتون 25 سالشه ... تو 25 سالگي ديگه خودش مسئول گناه و
ثوابشه... شما هركاري بايد ميكردين كردين... الان ديگه وظيفه اي ندارين!
- چه ميدونم والا... شايد شمام راست بگي!
- من سر همين خيابون پياده ميشم... دستتون درد نكنه!
مرد گوشه اي توقف كرد و گفت:
- قابل شما رو نداره آّجي!
- خواهش ميكنم... ممنون!
و از ماشين پياده شد. از يادآوري حرفهاي مرد لبخندي روي لبش نشست و كيفش رو روي شونه ش جا به جا كرد و به سمت كوچه به راه افتاد...
از اواسط كوچه مثل تمام چهارشنبه ها ديگه به چيزي فكر نكرد، نه به كار ونه
به اتفاقات داخل مجتمع و نه مشكلات همسايه ها و نه هيچ چيز ديگه اي... از
اين نقطه به بعد ذهنش فقط حول و حوش شريف ها ميچرخيد!
به ديوار عمارت كه رسيد نسيم گرمي توي دلش بالا اومد... اينجا هنوز هم براي
رها نقطه ي آرامش بود... حتي حالا كه كسي توش زندگي نميكرد!
مثل همه ي چهارشنبه هاي اين 6 سال گذشته لب باغچه ي كوچيك كنار در كه حالا
خشك شده بود نشست و به قطار ذهنش اجازه داد تا تلق تلوق كنان حركت كنه...
باز هم اين باغچه بود و فكرهايي كه پشت سر هم رديف ميشدن...
حالا ديگه اين خونه محل زندگي كسي نبود اما هنوز هم براي رها جايي بود كه
ميتونست خستگي روزهاي چهارشنبه رو لبه ي ديوارش جا بگذاره و بره!
تو گذر 6 سال زمان خيلي چيزها عوض شده بود...
براي هزارمين بار با لذت به پيغامي كه سارا 5 سال پيش براش ايميل كرده بود فكر كرد:
" هووووم.... هنوز باورم نميشه كه همه چيز چه طوري انقدر زود تغيير كرد...
ميدوني؟ دلم ميخواست دايي هم از همه ي اتفاقهاي عمارت برام حرف ميزد...
درست همونطوري كه تو براش ايميل ميفرستادي و من دزدكي ميخوندم!
اما مشكل اينجاس كه دايي بدون اينكه چيزي به ماها بگه يهو پاشد رفت
ايران... واسه تو ميشه پاشد "اومد" ايران... به هر حال... حالا هم كه بعد
از دو ماه زنگ زده و پيغام گذاشته كه همه با هم دارن ميان اينجا!...
همين... بي هيچ توضيح مفصلي!... ميدوني جديدا همه ي اتفاقها يهويي و بي
دليل شدن... "
لبخند پهني روي صورتش جا خوش كرد ... پيغامهاي سارا هميشه همين قدر كوتاه و
بي مقدمه بودن و رسيدن گاه و بيگاهشون رها رو مجبور ميكرد كه هر روز منتظر
ديدن پيغام جديد باشه!
با همين پيغامهاي كوتاه بود كه سارا ازدواج خودش و رهّام و بعد هم بچه دار
شدن خودش رو خبر داده بود... كوتاه و مختصر اما به شدّت ناگهاني!
با اين حال رها نميتونست منكر اين بشه كه انتظار هر روزش براي ايميل هاي
جديد، انتظار براي شنيدن خبر ازدواج پويا يا اِدريس بود! اما هيچكدوم از
ايميل ها با اين مضمون به دستش نرسيده بودن و رها نميتونست فكر كنه كه شايد
اين خبرها از دست سارا در رفتن... سارا ميدونست كه مهم ترين خبر براي رها
خبرهاي مربوط به پويا يا اِدريس هستن!
توي اين چند سال تنها يك خبر بود كه به پويا مربوط ميشدو اون هم رفتن
پويا به انگليس براي ادامه تحصيل بود... و تقريبا هيچ كدوم از ايميلهاي
سارا مربوط به اِدريس نبودن... فقط آخر بعضي از ايميلهاي سارا جمله اي بود
كه خيال رها رو از بابت اِدريس راحت ميكرد...
" حال اِدريس هم خوبه!"
مچ دستش رو بالا آورد و به ساعت نگاه كرد... هنوز چيزي حدود سه ساعت وقت
داشت... دست داخل كيفش برد و بليطش رو بيرون كشيد. براي بار هزارم توي اين
چند روز به مشخصات بليط و آدرسي كه از روي آخرين ايميل سارا نوشته بود نگاه
كرد و باز هم براي بار هزارم به پيغامي كه دلش رو بعد از 6 سال يك دله
كرده بود فكر كرد... كلمه به كلمه و نقطه به نقطه ي پيغام هنوز توي ذهنش
بود:
"سلام رها...
نميدونم چرا الان دارم اين كارو ميكنم... شايد بايد خيلي زودتر از اينها
واسه انجامش آستين بالا ميزدم اما براي مطمئن شدن از اينكه از كارم پشيمون
نميشم وقت لازم داشتم... من هيچ وقت انشا نوشتن رو ياد نگرفتم... هنوز همون
نمره ي 16 هم واسه م زياديه... اما فكر كنم تواناييم تو نوشتن انقدري باشه
كه بتونم حرفم رو به تو بزنم...
الان كه دارم اين نامه رو برات مينويسم دقيقا 6 سال و 3 ماه و 2 هفته و از
روزي كه شنيدم از عمارت رفتي و اتاق خاليت به هممون ثابت كرد اين اتفاق
حقيقت داره ميگذره!
خرده ش رو كه فاكتور بگيريم 6 سال براي مطمئن شدن خيلي ديره... اما باوركن
من دقيقا همين قدر وقت لازم داشتم... وقت لازم داشتم تا همه چيز به روز
اولش برگرده... تا با تغيير هايي كه توي زندگي هممون اتفاق افتاده بود كنار
بيام و تازه به خودسازي برسم... تازه وقت كنم برم سر وقت خودم...
ميدوني؟ من و اِدريس وقتي سنگ به سنگ و وجب وجب تهرانو براي پيدا كردنت
گشتيم فكر نكرديم به اينكه چرا رفتي؟ يعني اينكه كجا رفتي خيلي بيشتر از
چرايي رفتنت به چشم مي اومد! بعد از اون هم عادت كردن به نبودنت انقدر
انرژي ازمون ميگرفت كه باز هم فكر نكرديم كه چرا رفتي... حتي يادمون رفته
بود كه قبل از رفتنت كمر به جنگ با هم بسته بوديم... تازه 2 هفته بعد از
رفتنت بود كه يادمون اومد بايد هم ديگه رو براي رفتن تو مقصر بدونيم و شروع
كرديم به اينكه با هم سر سنگين رفتار كنيم! عمارت حتي تا روز آخر هم بي تو
اون عمارت هميشگي نشد...
رها... شايد براي گفتن اين حرفها دير باشه اما باز هم گفتنش بهتر از
نگفتنشه... شايد اگر همون موقع هم فكر ميكرديم ميفهميديم كه رفتن تو فقط
براي اينه كه ضربه اي رابطه ي من و اِدريس نزده باشي...
نميدونم چه قدر بعد از رفتنت بود، شايد يك ساعت، شايد يه روز، شايد هم يه
سال... اما من و اِدريس بالاخره شروع كرديم به عادت كردن... سعي كرديم عادت
كنيم به نبودنت... جاي خاليت رو هركدوم با چيزي پر كرديم... من با الكل و
اِدريس با كار... صادقانه بگم... من حتي براي فراموش كردنت هم تلاش كردم
اما اِدريس نه تو فراموش كردنت موفق شد نه تو عادت كردن!
حالا 6 سال گذشته و من حسمو خاموش كردم... حداقل از عشق به دوست داشتن يك
دوست تقليلش دادم اِدريس اما همچنان عاشقه... اين چيزيه كه سارا هم قبول
داره... با اين حال هنوز هم معتقده اگر خودت دوست داشتي بري نميتونه مجبورت
كنه برگردي... اين يه حقيقته كه اون رهاش رو رها ميخواد و فكر ميكنه رهايي
كه رفته ديگه نميخواد كه برگرده...
با همه ي حرفهايي كه سارا ميزنه من نميدونم الان تو قلبت چه خبره... اما به
عنوان يه دوست... دوستي كه از شجاعت دوستش خبر داره... ازت ميخوام كه يك
بار ديگه براي اون چيزي كه ميخواي تلاش كن... "
از جا بلند شد... كيفش رو روي شونه ش جا به جا كرد... چيزي به غروب نمونده
بود... راه افتاد به سمت خيابون... اولين ماشين.... " دربست فرودگاه"...
roman رومنس(33)
roman رومنس(33)
ادامه مطلب
+ نوشته شده:
۲ فروردين ۱۳۹۲ساعت:
۰۸:۳۲:۴۳ توسط:فروش خريد پستي خريد اينترنتي ساعت آديداس ساعت led موضوع:
|
نظرات (0)
وساخت و تعديل منفي
وساخت سود هر سهم سال مالي منتهي به 31/6/91 خود را در حالي كه قبلا و
تاريخ 20/4/91 از 170 ريال به 143 ريال كاهش داده بود،در اصلاحيه اي بازهم
اين سود را كاهش داده است و به 113 ريال كاهش داده است.دليل اين تعديل نيز
افزايش هزينه هاي مالي بوده است
وساخت و تعديل منفي
وساخت و تعديل منفي
ادامه مطلب
+ نوشته شده:
۲ فروردين ۱۳۹۲ساعت:
۰۸:۳۲:۴۳ توسط:فروش خريد پستي خريد اينترنتي ساعت آديداس ساعت led موضوع:
|
نظرات (0)
roman رومنس(32)
سرم رو انداختم پايين، دلم نميخواست احياناً
نگاهم به نگاه مهربون پويا بيافته... اون موقع خودم ميدونستم كه هر نگاه
مهربوني رو ترحم تلقي ميكنم! بدون اينكه سرمو بيارم بالا از يكي از
خدمتكارها راه آشپزخونه رو پرسيدم و با قدمهاي بلند خودمو رسموندم اونجا!
نوشيدني بردن واسه مهمونا از منفور تارين كارهاي عمرم بود! اينكه اسباب
مستي يه نفر رو بذارم تو سيني و بهش تعارف كنم تو نظرم خيلي پست بود! اما
واسه اونشب با خودم اتمام حجت كرده بودم... اينجوري هم خودم يادم ميموند كه
كيم و واسه چي پا گذاشتم به عمارت، هم ياد بقيه مي آوردم كه فرق شريف ها
با فائض ها چيه... يادشون ميآوردم كه يه خط قرمز بزرگ دور تا دورشون هست
كه نبايد اجازه بدن من برم داخلش... پيش خودم حساب كتاب كرده بودم كه حتما
اكثر دوستهاي اِدريس و احتمالاً رفقاي پويا و رهّام توي اين مهموني هستن و
اينكه من به عنوان خدمتكارشون شناخته يشم، ميشه يه دست انداز، دست اندازي
كه اگر اِدريس يا پويا هم ميخواستن ازش رد شن، آقا و بچه هاش نميذاشتن!
خود رأيي آقا و بچه هاش حالا واسم شده بود يه ابزار، يه امتياز!... چيزي كه
ميتونستم براي درست نشدن دردسر ازش استفاده كنم... چيزي كه ميتونست مانع
برداشته شدن اين خط فاصله از بين من و بچه ها بشه! تو اين حساب و كتابها يه
وقتهايي هم فكرم ميرفت سراغ خودم، سراغ رها و اتفاقي كه واسه ي دل و
احساسش مي افتاد! اما دست ميانداختم گَل يقه ي فكرم و ميكشيدمش عقب... وقت
فكر كردن به خودم نبود! من بايد قبل از پا گرفتن حس پويا، خودم يا احتمالاً
ادريس كاري ميكردم كه همه چيز، شروع نشده تموم شه! و براي اين تموم شدن،
همه ي اميدم به آب رفته از جوي بود!
- برو ديگه!
صداي خدمتكار من رو به خودم اورد. خيره شدم به سيني پر از گيلاس كه
نميدونستم كي بين دستهام قرار گرفته! خدمتكار با كلافگي خيره شده بود بهم!
- رها خانم! اگه نميخواين برين بدين من ميدم به يكي ديگه ببره!
دلم ميخواست بگم" آره ، من نميبرم!" ... لبهام براي گفتن جمله م باز شد كه
ضمير ناخودآگاهم زد پس كله م و من رو به خودم آورد. " به خدا بعد از اين
همه مكافات اگه بخواي بكشي عقب من ميدونم با تو! شروعش كردي، تا نيمه ش هم
اومدي، تا تهش برو ديگه!"
نگاهم رو از صورت كلافه ي دختر گرفتم، لبهام رو بستم و روي پاشنه چرخيدم...
راه افتادم سمت سالن! رفتم كه تمومش كنم، كه تموم شه! درگيري با خودم و
حسم با چيزي از جنس منطق تموم شه! اون لحظه خوب ميدونستم كه فقط منطق
ميتونه نقطه ي سر خط حس من و پويا و احتمالا اِدريس شه!
پا به سالن كه گذاشتم به چند ثانيه نرسيد كه سنگيني نگاهي رو حس كردم، چه
اهميتي داشت كه اون نگاه مال كيه؟ چه اهميتي داشت وقتي من ميرفتم كه قصه رو
تموم كنم؟ سرم رو بالا نياوردم، بذار صاحب اون نگاه بدون غافلگير شدن،
هرچقدر كه ميخواد نگاه كنه!
حواسم رو جمع كردم به اشاره هاي مهمونها، سيني سنگين بود، غير از من دوتا
خدمتكار ديگه هم مشغول پخش كردن نوشيدني بودن. بايد حواسم رو جمع ميكردم كه
اين سيني لعنتي زودتر سبك شه! صدايي رو از كنار گوش چپم، با فاصله ي زياد
شنيدم.
"رها"
بر نگشتم، هيچ مهموني من رو به اسم صدا نميكرد.
يكي از مهمونها بهم اشاره كرد، با قدمهاي بلند رفتم سمتش، اولين قدم شد
دومين قدم و هنوز سومي كامل نشده بود كه دختري با لباس بلند سرخابي رنگ با
عجله موقع رد شدن از كنارم بهم تنه زد و قبل از اينكه من بتونم كاري بكنم
سيني سنگينِ پر از گيلاسِ نوشيدني پخش زمين شد و محتويات گيلاس ها در اثر
شتاب برخورد به زمين به سر و صورت من پاشيد. همه ي اينا شايد توي كسري از
ثانيه اتفاق افتاد. دختري كه بهم تنه زده بود و باعث اين اتفاق شده بود با
لبخند مصنوعي اي ببخشيدي گفت و راهشو گرفت و رفت. چند نفري كه شاهد اين
اتفاق بودن همچنان خيره به من نگاه ميكردن كه خم شدم و بي توجه به بوي بدي
كه مشامم رو پر كرده بود مشغول جمع كردن خرده شيشه ها شدم.
بي دليل بغض كرده بودم! شايد به خاطر اينكه پخش كردن نوشيدني تو نظرم خيلي
پست بود، شايد به خاطر تنفرم از مهيا كردن اسباب مستي ديگران، شايد به خاطر
اينكه بازم خرابكاري كرده بودم... شايد هم به خاطر اينكه شب يلدام داشت
خراب ميشد، شب يلدايي كه بعد از سالها دوباره ميخواست شب يلدا باشه و من
براش بيدار بمونم حالا با دستهاي خودم داشت خراب ميشد، خراب تر از نقشه اي
كه من براش كشيده بودم!
صداي پويا و بعد دستش كه روي بازوم قرار گرفت نگذاشت بغضم خودي نشون بده!
- ولش كن الان ميبري دستتو!
نگاهش كردم. تو صورتش مهربوني بود اما نگاهش جدي بود... جديت و مهربوني تو نگاهش با هم قاطي شده بودن!
دستم رو گرفت و بي اينكه به صورتم نگاه كنه از جا بلندم كرد.
چند نفر هنوز داشتن نگاهمون ميكردن.
پويا من رو كشيد سمت آشپزخونه. هنوز نگاهم نميكرد. من هنوز مشغول قورت دادن بغضي بودم كه بي اجازه بالا مي اومد.
پويا حوله ي خيسي از يكي از خدمتكارها گرفت و زانوي راستش رو گذاشت روي
زمين و مشغول تميز كردن لباسم شد كه بوي بدش هنوز توي مشامم بود. حوله رو
از بالا به پايين ميكشيد و نگاهم نميكرد! دلم ميخواست حوله رو از دستش
بگيرم و جيغ بكشم " نميخوام لباسمو تميز كني!"
اما به جاي جيغ كشيدن، حوله رو از دستش كشيدم بيرون، بالاخره سرش رو آورد
بالا و با دلخوري نگاهم كرد، ميدونستم براي چي دلخوره! براي همون دست
اندازي كه امشب با لباسم درست كرده بودم، براي همون منطقي كه گذاشته بودم
سر راه حس خودم و خودش، حتماً!
حوله رو گذاشتم روي اوپن آشزخونه و در حالي كه سعي ميكردم نگاه خدمتكارها رو آناليز نكنم گفتم:
- لازم نيست تميزش كني!
رو پاشنه ي پا چرخيدم و خواستم برگردم به سمت سالن يا هر جايي غير از روبروي چشمهاي پويا كه گفت:
- براي چي؟
خودم معني سوألش رو ميدونستم با اين حال خودم رو زدم به نفهميدن و گفتم:
- براي اينكه تميزه! اگر هم نباشه مهم نيست!
- اونو نميگم! براي چي اين لباسو پوشيدي؟
- براي اينكه يه خدمتكار بايد مثل خدمتكارها لباس بپوشه!
- تو نبودي كه بهمون ميگفتي نقشتو باور نكنيم؟
- اشتباه كردم! الان بايد نقشمو باور كنين!
از جا بلند شدو با اخم اومد رو به روم واستاد.
- چي شده؟ چي تغيير كرده كه حالا ما بايد باور كنيم نقشتو؟
- هيچي نشده! هيچي تغيير نكرده! فقط من نميدونستم شريف بودن يعني چي! حالا فهميدم! حالا كه فهميدم ميخوام فاصله بگيرم!
سرش رو آورد پايين تر و در حالي كه خيره نگاهم ميكرد آروم گفت:
- چون من دوستت دارم ميخواي فاصله بگيري؟
تنم يخ كرد! با اين حال خودم رو لو ندادم و گفتم:
- تو فكر كن آره! هزار تا دليل ديگه هم ميتوني واسه خودت بسازي!
قبل از اينكه دوباره راه بيافتم مچمو گرفت و در حالي كه نگاهشو دوخته بود به جايي پشت سرم گفت:
- فكر ميكردم شجاع تر از اين حرفايي!
دستم رو با حرص از بين انگشتهاش كشيدم بيرون و بي اختيار با بغض گفتم:
- نيستم! هيچوقت شجاع نبودم... همتون اشتباه فكر ميكردين! هيچي به اسم
شجاعت تو من نيست! خيالت راحت شد؟ من مي ترسم! من از شريف بودني كه رو به
روي فائض بودن قرار بگيره مي ترسم! چيزي واسه از دست دادن ندارم ولي از
خيانت كردن ميترسم! از اينكه به سارا خيانت كنم، از اينكه اون چيزي بشم كه
آقا شريف واسش نقشه نكشيده بود ميترسم... من ترسوأم پويا... من خيلي
ترسوأم!
دوباره مهربونيش تو نگاهش پيدا شد و من از ترحم تو نگاهش چندشم شد:
- دوست داشتن من به تو ضرري نميزنه! اگه تو نخواي... اگه تو نخواي... هيچكس نميفهمه كه من يه روزي دوستت داشتم!
- من دوست داشتن نميخوام! چه علني، چه قايمكي! نه ميخوام دوست داشته باشم،
نه ميخوام دوست داشته بشم! اما دنيا هيچوقت به كام من نبوده كه الان
باشه!.. فقط بذارين كاري كه دلم ميخوادو بكنم... اينجوري هيچ چيزي خراب
نميشه!
قطه اشكي كه از گوشه ي چشمم ميرفت كه سر بخوره روي صورتم رو با انگشت گرفتم و قبل از اينكه پويا چيزي بگه از اونجا دور شدم...
گاهي وقتا خواب خوب كه ميبينيم، دلمون نميخواد از خواب
بلند شيم تا اون خواب خوب هميشه بمونه و تموم نشه، دلمون ميخواد بيدار
نشيم تا اون خواب خوب جزئي از واقعيت شه و ما به جاي واقعيت توي اون خواب
خوب زندگي كنيم... اما هميشه بعد از هر خوابي بيداريه، خواب بد و خوب هم
نداره! هر خوابي به بيداري ختم ميشه و به دل ما آدمها كاري نداره! توي خواب
من چشمهاي اِدريس رو ميديدم با همون دلخوري اي كه اون شب تو چشمهاش جا خوش
كرده بود .گرماي دستهاش رو حس ميكردم كه دور بازوهام حلقه شده بود و بوي
عطري كه من توش غرق شده بودم! توي خواب نگاهمو نميگرفتم، سعي نميكردم با
حرفهام آزارش بدم. توي خواب تو نگاهش غرق ميشدم و عطرش رو با خيال راحت نفس
ميكشيدم! توي خواب سارايي نبود كه با من صادقانه از حسش حرف زده باشه و من
بترسم كه بهش خيانت كنم! توي خواب من فائض نبودم، اِدريس هم شريف نبود! تو
خواب من رها بودم و اون اِدريس! همه چيز توي خوابم خوب بود و من با اين كه
ميدونستم بيدار ميشم و اين خواب تموم ميشه سعي ميكردم هر لحظه ي خوابم رو
زندگي كنم!
از خواب كه بيدار ميشدم، واقعيت بيرحمانه خودش رو به رخم ميكشيد، حرفهاي
سارا توي شبي كه به اِدريس اعتراف كرد تو سرم زنگ ميزد و بعد ياد آقا شريف
مي افتادم و كاري كه ازم خواسته بود براش انجام بدم... از خواب كه
بيدارميشدم هيچ چيز سر جاش نبود!... بعد بيخوابي و بيداري و فكر تا خود صبح
و قطار ذهنم كه بي رمق تلق تلوق ميكرد!
پام رو بيخيال روي گاز فشار ميدادم... ميدونستم كه مهدخت از سرعت ميترسه
اما تقصير خودش بود كه هي تو گوشم ميخوند كه ديرذم شده و عجله كن! حالا كه
ميخواست زود برسه بايد هم سرعت ماشين رو تحملب ميكرد! من حوصله ي سرزنش
شنيدن از اين يكي رو نداشتم! ترجيح ميدادم آقا با همون آرامش هميشگيش روي
صندلي عقب لم بده تا من هم آروم رانندگي كنم و احياناً سرعتم كه بالا ميره
آقا بهم بگه " احتياط كن" همين! نه عجله داشته باشه و نه دير كردن خودش رو
بندازه گردن من. من راننده ي آقا بودم و حالا هم به دستور خود آقا بود كه
داشتم با همه ي قدرت ماشين به سمت مقصد ميتازوندم! مهدخت اگر ميترسيد يا
نميتونست سرعت ماشين رو تحمل كنه خودش بايد مشكل خودش رو حل ميكرد!
بالاخره رسيديم... از ماشين كه پياده شد با همون وقار هميشگيش راه افتاد
سمت رستوراني كه توش با نوشين و پويا قرار داشت! اگر آقا بود حتماً من هم
همراهش ميرفتم ولي اين مهدخت بود، فقط مهدخت! كسي كه هيچ كدوم از كارهاي من
روش جواب نداده بود و به غايت از ديدن قيافه ي من فراري بود!
سرم خلوت بود! قطار ذهنم مثل من و ضمير ناخودآگاهم ژست تماشاگر به خودش
گرفتته بود و فقط نگاه ميكرد. به مهدخت كه حالا بيخيال دير شدن شده بود و
براي اينكه يه وقت كسي عجله ش رو نبينه با طمأنينه قدم برميداشت، فقط نگاه
ميكرديم.
پاشنه ي كفشهاش براي اون برف و اون يخ بندون خيلي نا مناسب بود، اون هم از
نظر مني كه عاج دار ترين كفشي كه ميتونستم بپوشم رو پام ميكردم تا يه وقت
سر نخورم! مهدخت اما با تسلط راه ميرفت و من بي اختيار به ريتم حركت پاهاش
خيره شده بودم كه ريتم به هم خورد و به يه ثانيه نرسيد كه مهدخت روي زمين
بود!
خنده م گرفت! به خاطر نگاه من بود يا يه اتفاق طبيعي بود؟
خنده م رو جمع كردم و از ماشين پياده شدم و بي توجه به چند نفري كه اون
حوالي بودن و نگاه ميكردن، دست انداختم زير بازوش تا بلندش كنم! دستش رو
كشيد كه آروم گفتم:
- مهدخت خانوم همه دارن نگاه ميكنن... شايد نوشين هم از تو رستوران ديده باشه!
نقطه ضعف خوبي دستم اومده بود!
برگشت و لحظه اي با چشمهاي آرايش شده ش نگاهم كرد و بعد دست پوشيده تو دستكش چرميش رو توي دستم گذاشت.
كمكش كردم تا بلند شه و بعد كفشش كه از پاش در اومده بود رو از روي زمين
برداشتم و جلوي پاش گذاشتم... پاشنه ي كفش نشكسته بود، فقط اصحكاكش با زمين
بود كه باعث شده بود مهدخت زمين بخوره. موقع راست ايستادن، ميون غرغرهاي
زير لبي مهدخت، نگاهم افتاد به پالتوي چرم سفيد رنگش كه حالا با دوتا لكه ي
بزرگ كثيف شده بود!
مهدخت بي حواس دست برد تا با دستش لكه رو از روي پالتوش پاك كنه كه دستشو گرفتم و گفتم:
- نه! اينجوري كثيف تر ميشه!
با غرغر گفت:
- دير شده! اينجوري برم جلوي نوشين؟
نگاهي به لكه ها انداختم و بي توجه به غرغرهاش فكر كردم كه ببينم چه كار ميشه كرد!
تازه فكرم رفت سمت اينكه داخل ماشين آب هست. راه افتادم سمت ماشين و ظرف آب
رو از صندوق عقب درآوردم و دستمالي از توي ماشين برداشتم و دوباره برگشتم
سمت مهدخت كه حالا با كلافگي لحظه اي به مانتوش نگاه ميكرد و لحظه ي بعد به
در رستوران خيره ميشد!
دستمال رو خيس كردم و اول كشيدم به شلوارش كه پاش رو كشيد عقب و با صداي بلندي گفت:
- چه كار ميكني؟ خيسه!
عاقل اندر سفيه نگاهش كردم و گفتم:
- همين الانم شلوارتون خيسه! اينجوري از شرّ لكه خلاص ميشين...
لك روي شلوارش پاك شد اما براي لك روي پالتوش كاري نتونستم بكنم، همين هم
باعث شد غر غر هاش بلند تر و كش دارتر بشه! اين بار بلند شدم و دستش رو
گرفتم و كشيدمش سمت ماشين. براي خلاص شدن از دست غرغرهاش هم كه شده بود
بايد يه فكري ميكردم.
در حاليكه متعجب نگاهم ميكرد مجبورش كردم بشينه توي ماشين و خودم هم كنارش نشستم:
- پالتوتونو در بيارين!
- چه كار كنم؟
بي توجه بهش مشغول باز كردن دكمه هاي مانتوم شدم و گفتم:
- چون شالتون سفيده با مانتوي مشكي و شلوار سفيدتون خيلي ناهماهنگ نميشه.
لباسم تميز بوده من هم تازه حمام بودم، تازه ميتونين براي اينكه خيالتون
راحت بشه رسيدين خونه دوش بگيريرن.
مانتوم رو درآوردم كه ديدم همچنان داره خيره نگاهم ميكنه.
مانتوم رو گذاشتم روي صندلي و خودم رو از بين صندلي ها كشيدم روي صندلي جلو و گفتم:
- من عقب رو نگاه نميكنم، اگر بخواين ميتونين لباستونو عوض كنين.
و دست بردم و بخاري رو زياد كردم. هوا انقدر سرد بود كه ميدونستم حتي با
وجود بلوز يقه اسكي بافتني اي كه تنم بود هم بازم سردم ميشه. ميدونستم كه
اگر به پالتوي مهدخت دست هم بزنم ديگه تنش نميكندش براي همين با دستهام
خودم رو بغل كردم و منتظر شدم كه بخاري ماشين گرمم كنه.
مهدخت هم چند دقيقه ي بعد با مانتوي من از ماشين پياده شد و راه افتاد سمت
در رستوران... پالتوي سفيدش روي صندلي عقب جا خوش كرده بود اما مي دونستم
كه براي گرم شدن نبايد ازش استفاده كنم. به چشم من مهدخت يه موجود كاملا
غير قابل پيش بيني بود و من هيچ علاقه اي نداشتم كه ازش سرزنش بشنوم.
پيش خودم فكر ميكردم يه ملاقات ساده اونقدر طول نميكشه كه من نتونم سرمارو
تحمل كنم اونم با وجود پويايي كه همين الانم با اصرار آقا و مهدخت راضي شده
بود پا به اين رستوران بگذاره!
هرچي هو رو به تاريكي ميرفت سرما هم بيشتر ميشد. تقريبا يك ساعت از رفتن
مهدخت گذشته بود و هنوز هيچ خبري ازشون نبود. براي چندمين بار تو زندگيم حس
كردم كه به يه تلفن همراه شديدا احتياج دارم. پيش خودم حساب كتاب كرذدم كه
با حقوق ماه بعدم يه گوشي ساده و سيم كارت اعتباري هم كه شده براي خودم
بخرم كه اينجور مواقع به پيسي نخورم.
نميدونستم اگر الان برم آقا دعوام ميكنه يا اينكه ميتونم برم سمت خونه و از
ايرج بخوام كه با پويا تماس بگيره و بگه كه براي برگشتشون به عمارت زنگ
بزنن يا آژانس بگيرن.
از طرفي هم نميدونستم اگر منتظر بمونم چه قدر طول ميكشه كه اين ملاقات
لعنتي تموم بشه و پويا و مهدخت بيان. با اين بلوز هم نميتونستم از ماشين
برم بيرون چون هم انگشت نماي مردم ميشدم هم اگر با اين لباس ميرفتم سراغ
مهدخت يا پويا بايد پي سرزنش شدن بابت اين قضيه رو به تنم ميماليدم!
فكرم خسته بود. خودم هم خسته بودم. سرم رو تكيه دادم به پشتي صندلي و در
حالي كه خودم رو همچنان با دستهام بغل كرده بودم چشمهام رو بستم و به خاطر
همون خستگيم هم خوابم برد!
با صداي دستي كه به شيشه ضربه ميزد، در حاليكه دندونهام از سرما به هم
ميخورد بيدار شدم. چشمهام رو كه باز كردم چهره ي نگران پويا رو ديدم. ذهنم
فرمان نميداد كه بايد چه كار كنم، فقط دست بردم و قفل درهارو زدم كه باز
بشه. هوا كاملا تاريك شده بود، نگاهي به ساعت ماشين انداختم 9:10 رو نشون
ميداد!
در عقب باز شد و مهدخت سوار شد. براي اولين بار تو صورتش نگراني بود:
- تو نرفتي؟
قبل از اينكه من جواب بدم در جلو هم باز شد و پويا سوار شد. توي صورت اون هم نگراني بود.
در حاليكه دندونهام همچنان به هم ميخورد گفتم:
- نه نميدونستم شما كي مياين! فكر ميكردم زود مياين بعدشم كه خوابم برد!
پويا سرزنشگر نگاهم كرد و گفت:
- خب دختر يخ زدي كه! چرا پالتوي مامانو نپوشيدي؟
به مهدخت نگاه كردم. سعي كردم لبخند بزنم و گفتم:
- نو بود! حيف بود بندازنش بيرون!
مهدخت و پويا با تعجب نگاهم كردن كه خنديدم و خودم رو از بين صندلي هاي جلو
كشيدم عقب كه پويا بنشينه پشت فرمون! خودم انقدر انرژي نداشتم كه رانندگي
كنم.
پويا هم از ماشين پياده شد و نشست پشت فرمون. هنوز حركت نكرده بود كه مهدخت پالتوش رو از روي صندلي برداشت و انداخت روم و آروم گفت:
- مگه تو مانتوت رو مي اندازي بيرون كه فكر كردي من پالتومو براي اينكه تو پوشيديش مي اندازم بيرون؟
سرم رو به نشونه ي نه تكون دادم كه گفت:
- من اونقدر كه تو فكر ميكني كثيف نيستم.
خوابم مياومد. چشمهام بي اراده ي من روي هم ميافتادن. زمزمه كردم:
- منم اونقدر كه شما فكر ميكنين منفور نيستم!
و دوباره به خواب رفتم!
تو هجوم فكرها و دغدغه ها و نگراني ها گاهي دلت
ميخواد براي هميشه بخوابي ... يه خواب آرامش بخش به دور از همه ي اون فكرها
و دغدغه ها و نگراني ها! چيزي مثل توقف زمان... توقف جريان زندگي توي نقطه
اي به اسم هيچ جا... خاموش شدن صداي هياهوي جهان توي مختصات ناشناخته اي
از زمان و مكان!
سرما خوردگي شديد تنها چيزي بود كه از اون شب باقي مونده بود و اين
سرماخوردگي به من بهونه اي ميداد براي خوابيدن، براي آرامش، براي يه مرخصي
استعلاجي از تمام دغدغه ها و نگراني ها... اما هميشه بعد از اين آرامش،
پريدن از خواب بود و دلتنگي! پريدن از خواب و اشك هايي كه بي اجازه هجوم
ميآوردن به چشمهام و من از تاريكي اتاق استفاده ميكردم و براي اولين بار
بهشون اجازه ميدادم كه هر وقت اراده ميكنن سرازير شن روي گونه هام! واقعيت
اين بود كه من خسته شده بودم، از رها بودن و پا گذاشتن روي خواسته ها و
آرزوهام خسته شده بودم... ميخواستم هرچيز و هركسي باشم غير از رها...
دلم ميخواست تبديل شم به چيزي كه براي زل زدن به چشمهاي اِدريس احتياجي به
سرزنش شدن نداشته باشه... دلم ميخواست يه شيء باشم اما اجازه داشته باشم كه
بوي عطر اِدريس رو همه جا با خودم ببرم... دلم ميخواست هرچيزي باشم اما
براي ديدن اِدريس لازم نباشه از گوشه ي پنجره ي مربعي شكلم دزدكي به باغ
نگاه كنم!... از رها خسته شده بودم! دلم ميخواست رها هم مرخصي استعلاجي
بگيره و براي چند روزي تنهام بذاره...
بعد از خواب، بعد از اون آرامش چند ساعته، بعد از دور بودن از دغدغه و ها و
نگراني هام هميشه از خواب ميپريدم و گريه ميكردم و بعد منتظر ميموندم تا
فكرهاي هر شبي و هميشگي به مغزم هجوم بياره تا با خستگي دوباره به خواب برم
و دوباره به آرامش برسم!
دستهاي قلاب شده زير سرم كم كم داشت خواب ميرفت و گز گز ميكرد... چند ضربه
اي به در خورد... ضمير ناخودآگاهم با ذوق گفت " اِدريس!" اما ميدونستم كه
ذوق كردن ضمير ناخودآگاهم الكيه... اِدريس به ديدنم نمي اومد! همينطوري كه
توي اين چند روز نيومده بود... فقط يه پيغام كوتاه داده بود به سلطان و
پاكتي حاوي چند ورق قرص رنگارنگ داده بود بهش تا بياره بده دستم! همين...
در عوض من بودم و دلتنگي شنيدن بوي عطرش!
تو بهترين حالت ميتونست پويا يا رهّام يا تو خوش بينانه ترين حالت آقا باشه!
با رخوت از جا بلند شدم... تبم خيال قطع شدن نداشت... تو تاريكي نگاهي به آينه انداختم و دستي توي موهام كشيدم و رفتم طرف در...
دستگيره رو كه پايين كشيدم قبل از خودش بوي عطرش اومد تو... ناباورانه بوش
رو نفس كشيدم و با اشتياق در رو باز كردم... حالا فقط دلتنگي بود... ديگه
سارايي نبود، عذاب وجداني نبود كه چنگ بزنه به گلوم... حالا فقط دلتنگي
بود... دلتنگي چند روز نديدن!
با ولع نگاهمو چرخوندم توي صورتش... توي چشمهاش... روي اعضاي صورتش... لابه
لاي موهاش... نگاهمو كشيدم پايين... روي يقه ي پيراهن سرمه اي رنگش... روي
دستهاش... سرم رو انداختم پايين... باز با اشتياق نفس كشيدم... حريصانه،
با ولع!
- سلام رها خانوم!
چرا نگفت رها؟ چرا پسوند داده بود به اسمم؟ دلم ميخواست بگه رها... بگه رها و من تو دلم دزدكي بگم جانم!
سرم رو آوردم بالا...
- سلام...
- ميشه بيام تو؟
خودم رو كشيدم كنار... از كنارم رد شد و من باز نفس كشيدم... عميق! طوري كه تا ته ريه م بوي اِدريسو بگيره!
خودش چراغ رو روشن كرد و برگشت طرفم.... در رو باز گذاشتم... تنم گر گرفته بود... سرما روي پوستم گز گز خوشايندي ايجاد ميكرد!
حالا نوبت اون بود كه نگاهش رو بچرخونه روي صورتم... يه قدم اومد جلو...
- خوبي؟
- خوبم!
- دروغ ميگي...تب داري... ضعيف شدي... غذاي درست حسابي نميخوري...
- خوبم...
- به اِدريس نميتوني دروغ بگي!
يه قدم ديگه... بدنش جلوي سرما رو گرفت... سرم پايين بود... دستش جلو اومد و
بازوم رو گرفت ... منو كشيد طرف خودش... تو چند سانتيش... حالا ديگه فقط
بوي عطرش بود... دست راستش بالا اومد و نشست روي پيشونيم... چشمهاش قفل شد
تو چشمهام... دست چپش مچ دستم رو گرفت... انگشتش رو فشار داد روي نبضم!
... طاقت نميآوردم... حتي توي اون تب هم گرماي دستش پوستمو ميسوزوند!...چند
ثانيه ديگه براي اينكه خودمو ببازم كافي بود...
خودم رو كشيدم عقب...
- خوبم اِدريس...
مچ دستم رو كشيد.... دوباره برگشتم رو به روش...
- فقط به خاطر سارا داري اين بلا رو سر خودت و... من مياري؟
تنم يخ كرد... دستمو از دستش كشيدم بيرون...
- من... من فقط سرما خوردم...
سرش رو آورد جلو... لبخند زد... دلم لرزيد... ميون لبخندش اخم كرد... مات موندم رو صورتش...
- به من دروغ نگو رها! من نگاهتو خوب ميشناسم... حتي اگر اشتباه كنم... در مورد خودم اشتباه نميكنم رها!
سرمو تكون دادم... بغضم داشت زيادي بالا مي اومد... حالا وقت گريه كردن نبود!
- اشتباه ميكني اِدريس... سارا كه برگرده... راشين كه باهات خوب بشه... ميبيني اشتباه كردي... ميخندي به خودت!
پوزخند زد و با صداي بلند تري گفت:
- من 14 سالم نيست رها!... نوجوون نيستم كه نفهمم چه مرگمه... ديوانه نيستم
كه هر چيزي رو عشق تعبير كنم! اما لامصب نميتونم به تو فكر نكنم...
نميتونم از مغزم بكنمت بيرون... نميــ...
پريدم وسط حرفش.
- نگو... توروخدا بقيه شو نگو... يادت ميره! راشين كه بياد...
داد زد:
- چرت نگو رها... راشين كيه؟ سارا كيه؟ وقتي من شبها از فكر توئه كه خوابم نميبره... وقتي دارم تو نگاهت ميبينم...
اشكم بي اجازه ي من سر خورد پايين...
- سارا بهترين دوستمه... تنها ترين دوستم تو اين دنيا... نميخوام خيانت كنم بهش...
- بين منو سارا چيزي نيست... خودت ديدي كه همه چي تموم شد...
- از نظر تو تموم شد... سارا رفت چون دوستت داشت هنوز! برنگشته چون دوستت داره هنوز!
- من چي؟ من كه هنوز فرصت دارم واسه دوست داشتن... واسه دوست داشته شدن... من هنوز فرصت دارم واسه اين حسي كه تو نگاهته رها!
- هيچي نيست... به خدا تو نگاه من هيچي نيست!
- قسم نخور... اصلا قبول... هيچي نيست... تو نگاه تو هيچي نيست... من چي؟
- تو يادت ميره... من كه برم چند روز فقط طول ميكشه كه يادت بره...
- كي ميگه؟ مگه چند روزه اومدي كه چند روزه بري؟
- حتي اگر چند سالم طول بكشه... من فائضم اِدريس!
دوباره داد كشيد:
- فائض بودن تو هيچي رو عوض نميكنه... خدمتكار بودنت هيچي رو عوض
نميكنه!... وقتي دل من فقط به تو جواب داده چه فرقي ميكنه فائض باشي يا
شريف؟
- فرق ميكنه!... به خدا فرق ميكنه!
- بهونه نيار رها...
- بهونه نيست به خدا... من نميخوام خيانت كنم، نميخوام كاري كنم كه ميدونم آخرش بازنده م!
- لعنتي كي ميگه آخرش بازنده اي؟
- من ميگم... من كه نگاه مهدختو ميبينم... من كه ميتونم تصور كنم واكنش
مهتاب چيه... من كه ميتونم ببينم سارا چه حالي ميشه... من كه ميبينم آقا چه
نقشه هايي واسه ت داره... وسط راهم يه چاله س اِدريس... دارم ميبينمش...
نميتونم با حسم هم خودم برم تو چاله هم ديگرانو ببرم!
- من نميذارم تو تو چاله بيافتي... نميذارم سختي بكشي...
- نميتوني نذاري... دست تو نيست!
- همه چي بسته س به تو... تو بخواي همه چي تمومه!
- سارا چي؟
- سارا هيچـــــي! وقتي هيچي بينمون نيست!
- حس سارا هست...
- حس پويا به توأم هست...
ماتم برد... يه قدم اومد جلو...
- اون شب تو خونه م شنيدم حرفاتونو... اين چند شب ديدم كه چه جوري
نگرانته... پويا داداشمه... من همه ي خنده ها و شاديهاشو ديدم... همه ي
حسهاشو ديدم... وقتي يه نفر واسش مهم ميشد يا وقتي از يه نفر بدش مي اومد
هم ديدم... من ميشناسم پويا رو! اما... اما حس اونو به خودم ارجحيت نميدم
رها... حتي اگر اون زودتر از من عاشق شده باشه هم اهميتي نميدم... چون حسم
واسم مهمه... چون تا به اين سن كه رسيدم هيچوقت حسم به يه نفر انقدر قوي
نبوده كه شب بيدار نگهم داره.... چون چيزي كه تو چشمهاي تو و نسبت به خودم
ميبينم حتي تو چشمهاي سارا هم نبود... ميدونم پويا دوستت داره... شايد خيلي
بيشتر از من هم دوستت داشته باشه... شايد جنس دوست داشتنش هم خيلي بهتر
از من باشه... اما من هيچوقت هيچ چيزمو نبخشيدم... هيچ وقت از حقم به خاطر
ديگران نگذشتم رها... تو شايد بتوني از من بگذري اونم فقط به خاطر اينكه
سارايي هست كه به قول خودت بهترين دوستته و يه زماني حسي به من داشته...
اما من گذشتن از حقمو بلد نيستم... براي به دست آوردن چيزي كه ميخوام،
هميشه تا آخر خط ميرم!
سرمو انداختم پايين... قطره هاي اشكم دونه دونه سر خوردن پايين... سر كه
بلند كردم اِدريس هنوز رو بروم واستاده بود... اما به من نگاه نميكرد...
نگاهش روي در بود... مسير نگاهشو دنبال كردم... تنم يخ كرد... پويا توي
چهارچوب در واستاده بود...
دست و پامو گم كردم... ضمير ناخودآگاهم هرچند هم كه سرگرم حرفهاي اِدريس
بود اينو ميفهميد كه اين اتفاق نبايد مي افتاده و بايد بهم هشدار بده...
اما حتي ضمير ناخودآگاهم هم نميدونست كه من توي اون لحظه چه واكنشي بايد
نشون بدم...
نگاه پويا قفل شده بود توي نگاه اِدريس... بدون اينكه چيزي از نگاهش معلوم باشه يا چيزي رو بشه از حالت چهره ش حدس زد...
نگاه اِدريس هم با همون خونسردي ذاتيش تو نگاه پويا سير مي كرد.... سكوت به
وجود اومده بينمون يه جورايي ترسناك بود... سعي كردم آناليز كنم... پويا
همه ي حرفهامون رو شنيده بود؟ حتي هين چند جمله ي آخر رو هم نبايد
ميشنيد... يعني هيچي از حرفهامون رو نبايد ميشنيد... ناراحت بود؟...
بالاخره هركس باشه ناراحت ميشه... حتي اگر اون دختر يكي مثل من باشه، يه
فائض... عصباني بود؟... عصبانيت پويا رو نديده بودم... از چه ره ش هم چيزي
شبيه عصبانيت معلوم نبود... خب شايد آرامش قبل از طوفانه! مسلماً اگر بخواد
عصباني بشعه هم جلوي من عصباني نميشه.... شايد هم بشه!...
- پ... پويا...
تلاشم براي برداشتن سكوت توي اتاق به همين يه كلمه ختم شد!
نگاه پويا بعد از مكث بلندي برگشت طرفم... سعي كرد لبخند بزنه... يه لبخند
كج از آب در اومد... دوباره نگاهش رو برگردوند روي اِدريس كه حالا داشت
زمين رو نگاه ميكرد...
- م... من... ن.... نميدونستم!
صداي پويا هم ميلرزيد... تو نگاهش گيجي موج ميزد... حتي از مهربوني ذاتيش هم خبري نبود!
صداي اِدريس اما مثل هميشه بود... محكم...
- بايد با هم حرف بزنيم پويا...
لرزش صداي پويا هم كم تر شده بود... انگار تازه داشت خودش رو پيدا ميكرد...
- چي بگيم؟ چه حرفي بايد بزنيم اِدريس؟ هان؟ از چي ميخواي حرف بزني؟
- پويا ما...
صداي پويا هر لحظه محكم تر ميشد:
- همه حرفهات با رها رو شنيدم... همينارو به من هم ميخواي بگي؟ اينكه رها
دوستت داره؟ اينكه ازش نميگذري؟ اينكه نميبخشيش به من؟ اينكه منو ميشناسي؟
تو كه منو ميشناختي نفهميدي عاشق شدم؟ نفهميدي ميخوامش؟ نفهميدي بايد
نگاهتو از كسي كه چشم من دنبالشه بگيري؟ من داداشتم؟ واسه همينه كه حس من
واست اهميت نداره؟ جنس حسم واسه ت اهميت نداره؟
- پويا خودت ميدوني وقتي حس ايجاد ميشه اين چيزارو نميفهمه!
- نميدمش به تو اِدريس... نميذارم مال تو شه!
- پويا...
- نه... همه چيز مال تو... همه ي حس پدر بزرگي آقا مال تو... همه ي محبتش
مال تو... همه ي ارثش مال تو... اين يكي رو اما به تو نميدم اِدريس...
اِدريس لبخند تلخي زد و گفت:
- تو ميدوني آقا چرا بيشتر به من محبت ميكرد... فقط واسه اينكه من پدر مادر نداشتم...
- من داشتم؟ من پدر داشتم؟
- تو عمو رو داشتي...
- اما من محبت آريالا رو ميخواستم... اون نگاه هاي مهربون آقا رو
ميخواستم... اون نگاه هاي افتخار آميزش... تو ميدوني به خاطر اينكه رها رو
دوست داري دست نذاشتم روش... خيلي زودتر از تو من دل باختم... اما حالا
حاضر نميشم بدمش به تو... حتي اگر تا ته خط بياي... حاضر نميشم مال تو شه
اِدريس...
اينو و گفت و رو پاشنه ي پا چرخيد... چند ثانيه بعد صداي بسته شدن در باغ بلند شد...
roman رومنس(32)
roman رومنس(32)
ادامه مطلب
+ نوشته شده:
۲ فروردين ۱۳۹۲ساعت:
۰۸:۳۲:۴۳ توسط:فروش خريد پستي خريد اينترنتي ساعت آديداس ساعت led موضوع:
|
نظرات (0)
گزارش قبل از بازار 28 مرداد ماه
بازار نيمه تعطيل امروز تا دقايقي ديگر آغاز خواهد شد. احتمالا همچنان فولادي ها صدر نشين بازار و به دنبال آنها معدني حركت كنند. پيش بيني مي شود بازار حجم معاملات كمي را رقم بزند و شركتها بصورت تعادلي معامله شوند. منتظر شروع بازار مي مانيم.
گزارش قبل از بازار 28 مرداد ماه
گزارش قبل از بازار 28 مرداد ماه
ادامه مطلب
+ نوشته شده:
۲ فروردين ۱۳۹۲ساعت:
۰۸:۳۲:۴۳ توسط:فروش خريد پستي خريد اينترنتي ساعت آديداس ساعت led موضوع:
|
نظرات (0)
ومعادن: اقدام براي افزايش سرمايه سه شركت زير مجموعه
رشد قيمت فولاد در بازار داخلي به دنبال افزايش بهاي دلار غير رسمي، در رشد
سودآوري شركت هاي معدني اثرگذار بوده و مي تواند آنها را تحت تأثير خود
بگذارد.
چرا كه قيمت فروش محصولات معدني براساس 9 تا 12 درصد قيمت
شمش فولاد تعيين مي شود و رشد نرخ بيلت فولاد اين قيمت ها را افزايش مي
دهد.
مرتضي علي اكبري، معاونت مالي و اقتصادي شركت سرمايه گذاري
توسعه معادن و فلزات با بيان اين مطلب در گفتگو با خبرنگار بورس نيوز اظهار
داشت: فروش محصولات و فرآورده هاي شركت هاي معدني براساس نرخ ارز در بازار
آزاد موجب مي شود با رشد نرخ فروش محصولات فولادي، سودآوري سنگ آهني ها
نيز افزايش يابد. بطوريكه در سنگ آهن گل گهر فرآورده سنگ آهن دانه بندي شده
صادراتي با اين نوسان نرخ ها با افزايش قيمت رو به رو مي شود، البته
صادرات اين محصول درصد كمي از كل توليدات "كگل" را تشكيل مي دهد و اين
ميزان رشد رقم قابل ملاحظه اي نيست. اما به هر نحو رشد قيمت شمش فولاد، بر
عملكرد اين شركت نيز بي تأثير نخواهد بود.
وي افزود: شركت چادر ملو
نيز اگرچه فروش صادراتي ندارد، اما با فروش محصولات خود در داخل از اين
تغيير نرخ ها اثر مي پذيرد. البته "كچاد" به تازگي اقدام به تعديل سود هر
سهم سال مالي جاري خود كرده، اما در سنگ آهن گل گهر نمي توان نظر قطعي داد و
بايد وضعيت سودآوري آن را براي ارايه تعديل عايدي هر سهم مورد بازنگري
قرار داد و چنانچه احتمال تغيير در عايدي سهام اين شركت وجود داشته باشد،
مراتب از طريق سازمان به اطلاع سهامداران و سرمايه گذاران خواهد رسيد.
معاون
مالي و اقتصادي شركت سرمايه گذاري توسعه معادن و فلزات در رابطه با بحث
اوراق اختيار فروش سهام در دو نماد سنگ آهني زير مجموعه "ومعادن" و تصميم
اين سهامدار عمده براي انتشار اين اوراق خاطر نشان كرد: در رابطه با انتشار
اوراق اختيار فروش سهام دوقلوهاي سنگ آهني در بورس تصميم قطعي گرفته نشده و
مذاكراتي نيز انجام نپذيرفته است. با اين حال اين موضوع در دست بررسي قرار
دارد تا بتوان اقدام لازم را ترتيب داد.
وي به اجراي پروژه هاي در
دست اجراي شركت هاي زير مجموعه اشاره كرد و يادآور شد: برنامه ها طبق زمان
بندي اعلام شده در حال انجام است، اما در برخي موارد نياز به افزايش سرمايه
شركت ها جهت تأمين منابع مالي لازم براي تكميل پروژه ها احساس مي شود كه
گزارش توجيهي مربوط به آنها تهيه شده و براي اخذ مجوزهاي لازم اقدامات
مقتضي در حال پيگيري است.
علي اكبري در اين رابطه به احتمال افزايش
سرمايه سه شركت معدني و صنعتي گل گهر، معدني و صنعتي چادر ملو و فولاد
صبانور اشاره كرد و اذعان داشت: چنانچه مجمع اين شركت ها با اين برنامه
موافقت نمايد، ميزان افزايش سرمايه و محل هاي تأمين آن اعلام خواهد شد.
وي
با اذعان به اينكه حمايت از قيمت سهام "ومعادن" و زير مجموعه ها در بورس
به صورت مستمر انجام مي شود، از تلاش مجموعه براي جلوگيري از تشكيل صف فروش
سهام سخن گفت و در تشريح وضعيت كلي بورس تصريح كرد: بازار در شرايط خاصي
به سر مي برد و در اين وضعيت نسبت قيمت به عايدي سهام شركت ها به ويژه سهم
هاي پرپتانسسيل با افت مواجه شده است.
بر همين اساس با توجه به افت
اين نسبت در كل بازار سهام، اگر شرايطي مهيا شود تا مراحل رفع بحران هاي
مالي جهاني و بهبود اقتصاد داخلي به مطلوبيت بيشتري نزديك شود، فروشندگان
سهم بزودي از فروش سهام ارزنده خود پشيمان شده و حتي از خريد مجدد سهام
ارزنده نيز عقب مي مانند.
ومعادن: اقدام براي افزايش سرمايه سه شركت زير مجموعه
ومعادن: اقدام براي افزايش سرمايه سه شركت زير مجموعه
ادامه مطلب
+ نوشته شده:
۲ فروردين ۱۳۹۲ساعت:
۰۸:۳۲:۴۳ توسط:فروش خريد پستي خريد اينترنتي ساعت آديداس ساعت led موضوع:
|
نظرات (0)
roman رومنس(31)
نگاهشو چرخوند رو مهدخت... رو برگردوند و رو پاشنه ي
پا چرخيد و از سالن رفت بيرون. پويا و رهّام و من مات و مبهوت به اين صحنه
نگاه ميكرديم. آقا عصاش رو به زمين كوبيد و نگاه پر از غيظي به مهدخت
انداخت و راه افتاد سمت پله هايي كه منتهي ميشد به اتاق خوابها!
مهدخت با كلافگي دستهاشو زد به كمرش شروع كرد به قدم زدن.
پويا رفت طرفش و آروم گفت:
- مامان اِدريس چي ميگفت؟
همين يه جمله براي بلند شدن جيغ مهدخت كافي بود. با صداي تيزي گفت:
- هان؟ چيه؟ اگه واسه ت توضيح بدم باور ميكني مگه؟ مگه شماها غير از خودتون كسي رو هم باور دارين؟
و در حاليكه پاهاشو ميكوبيد زمين از سالن رفت بيرون!
رهِام رفت سمت پويا و گفت:
- چه خبره اينجا؟
پويا خودش رو انداخت روي يكي از مبلها و گفت:
- همون خبري كه اِدريس رو ساعت 4 صب از خونه ميكشيد بيرون!
رهّام- ولي اِدريس هيچوقت حرف نميزد! نميگفت كه چي شده!
پويا – ما ازش ميپرسيديم؟
رهِّام سر تكون داد... دستهاشو كرد تو جيبهاش و در حالي كه قدم ميزد گفت:
- نه! نميپرسيديم! انگار مهم نبود كه اِدريس توي فكره يا...
- آره! انگار اِدريس كه رفت خونه گرفت ما ها يادمون رفت كه هميشه همه چيز و
به هم ميگفتيم و دليل نارحتيمونو از هم ميپرسيديم... اِدريس موند و اون
كارخونه ي لعنتي!
ضمير ناخودآگاهم ساكت بود... آناليز نميكرد، حرف نميزد!
پويا و رهام هنوز داشتن حرف ميزدن كه از سالن اومدم بيرون... از يكي از
پنجره ها به بيرون نگاه كردم... اِدريس لب استخر نشسته بود و سيگار ميكشيد.
ضمير نا خودآگاهم به حرف اومد:
" اين الان از اون شرايطيه كه خودش تنهايي بايد آروم شه... از كجا معلوم كه
نا آروم باشه؟( پاهام بي توجه به بحث من و نا خودآگاهم راه افتاده بودن
سمت در عمارت).. آدم وقتي آروم باشه تو اين سرما ميره ميشينه لب استخر و
سيگار ميكشه؟... من ميتونم از دور واستم نگاهش كنم!... نگاهش كني اون آروم
ميشه؟... نه نميشه... من ميشم!"
نا خودآگاهم ساكت شد... شايد من يه احمق بودم... شايد هم ديگه حرفي نداشت
كه بزنه... آدمها عاشق كه ميشن خودخواه ميشن، خود سر ميشن... امون از اون
وقتي كه خودشون عاشق شدن خودشون رو باور كنن ... ديگه خودخواهي و خود
سريشون از كنترل خارج ميشه... من عاشقم؟.... نميدوننم.... شايد باشم....
شايد هم نباشم.... اما اون موقع فقط دلم ميخواست برم و واستم و اِدريسو
نگاه كنم!
پا كه گذاشتم تو باغ، باد سرد دي ماه كف سرم رو خنك كرد... با دستهام خودمو
بغل كردم... الان اگر اِدريسي نبود كه وسوسه ي نگاه كردنش منو بكشه توي
باغ ميدوييدم سمتِ خونه م و خودمو مي چسبوندم به شوفاژ... الان اما گرما
نميخواستم...
دور تر از استخر واستادم.... زل زدم به اِدريس! از اين فاصله هم بوي عطرشو استشمام ميكردم.
لبخند زدم... نفس عميق كشيدم! اينجا... يواشكي... قايمكي... ميتونستم عاشق وار رفتار كنم!
عميق بو كشيدم! دلم ميخواست اين بو تو مشامم بمونه و حالا حالا ها از بين نره....
هنوز از اين لذت كيفور نشده بودم كه اِدريس سر برگردوند... نگاهش خيره شد
روم... مثل بچه اي كه موقع خرابكاري مچش رو گرفته باشن هول كردم... دستپاچه
شدم... دلم ميخواست جايي رو پيدا كنم كه توش قايم شم...
اِدريس از جا بلند شد و آروم راه افتاد طرفم...
دستهام قفل شد توي هم...
دستهام قفل شد توي هم.... ضمير ناخودآگاهم داشت
بي اجازه ي من به چشمهام دستور ميداد كه به جايي غير از اِدريس خيره شن...
من اما نگاهمو آوردم بالا... نفس عميق كشيدم... عميقِ عميق! بوي عطر اِدريس
تا ته ريه م راه باز كرد... دلم ميخواست همه ي اعضا و جوارحم اين بو رو تو
خودشون نگه دارن... براي شبهام... براي وقتهاي يواشكي و قايمكيم اين بو رو
لازم داشتم!
اِدريس نگاهشو قفل كرد تو چشمهام... تو چشمهاش چيزي بود كه من نمي
فهميدم... شايد به خاطر سرما... شايد هم به خاطر اينكه همه ي ذهنم مشغول
بوي عطرش بود؛ مجاز ترين چيزي كه ميتونستم بهش فكر كنم!
چند قدميم كه رسيد دستهاشو فرو كرد توي جيب شلوارش... صداش توي اون سرما،
شد يه موج گرم و رفت توي گوشم... تو دلم گفتم" سارا ببخش! ببخش كه به جاي
تو من دارم از سهمت لذت ميبرم! ببخش سارا!"
- تو اين سرما چرا بيرون واستادي؟
واسه چي اومده بودم بيرون؟ آهان ميخواستم اِدريس آروم باشه... نه اِدريس با
بودن من آروم نميشد... ميخواستم آروم شم! ميخواستم از ديدنش، از شنيدن
صداش، از بوي عطرش سير شم! اما نميشد اينارو به اِدريس بگم... حالا كه
داشتم بي اجازه ي سارا از سهمش لذت ميبردم نبايد بهش خيانت ميكردم! همين
لذت بردن براي نبخشيدن سارا كافي بود!
شونه هامو انداختم بالا...
نگاهش هنوز قفل بود تو چشمهام... يه قدم اومد جلو تر و گفت:
- زياده روي كردم به نظرت؟
تو چي زياده روي كرده بود؟ از چي ميپرسيد؟ چرا تو سرم خالي بود؟
- تو چي؟
- تو حرفايي كه به مهدخت زدم!
- الان اگر بفهمي زياده روي كردي ميتوني درستش كني؟
فقط نگاهم كرد.
- اگه بفهمي ميتوني درستش كني، ميكني؟
بي مكث گفت:
- نه!
- چرا؟
سرشو برگردوند سمت استخر... يواشكي دوباره نفس عميق كشيدم!
- چون ميخوام مهدخت برنجه! چون از رنجيدنش لذت ميبرم!
دلم ميخواست بگم چرا؟ اما نگفتم... اِدريس آقا نبود كه من بلد باشم چه جوري
بايد باهاش رفتار كنم.... اِدريس آقا نبود كه رنجيدن يا نرنجيدنش مهم
نباشه... اِدريس، اِدريس بود... سهم سارا... سهمي كه من يواشكي داشتم ازش
لذت ميبردم... نبايد خرابش ميكردم... بايد امانت دار خوبي ميبودم! حس دختر
بچه اي رو داشتم كه دوستش بهش اسباب بازيش رو امانت داده بود و رفته بود كه
برگرده و حالا اون داشت با اين امانت، يواشكي تو پستوي خونه بازي ميكرد...
حسم شبيه همون دختر بچه بود... استرس خراب شدن امانت و لذت بازي با اسباب
بازي طعم ترش و شيرين خوبي داشت!
- مهدخت هيچوقت از رنجيدن من ناراحت نشد... مهتاب چرا!... حواسش بود كه من
تنهام... حواسش بود كه بابا و مامانم رفتن و من نتونستم اين رفتنو هضم
كنم!... مهدخت نه! منم هميشه رنجوندمش... با اينكه از مهتاب بيشتر دوستش
داشتم هميشه رنجوندمش!
- پشيموني؟
- نع! رنجوندنش لذت داره... تا ته دلم رو خنك ميكنه!.. با اينكه ميدونم اين
كار هر بار دور ترش ميكنه اما لذت رنجوندنش مي ارزه به نزديك بودنش!
- مهتاب بهت ترحم ميكرد؟
سرش رو سريع برگردوند طرفم!
- ترحم؟ اون محبت ميكرد!
پوزخند زدم.
- محبت همون ترحمه! ما توجيهش ميكنيم كه داشته باشيمش اما در حقيقت فرقي با ترحم نداره!
اخمهاش رو كرد توي هم و با اخم نگاهم كرد:
- واسه همين فكر ميكني هركي بهت محبت ميكنه ترحم كرده؟
- نه!
- پس چرا اينقدر به اين ترحم فكر ميكني؟
- محبت بعضي از آدما آدمو تحقير ميكنه! همونجوري كه ترحم آدمو تحقير ميكنه!
- خب اين دليل ميشه كه محبت آدمها شبيه ترحم باشه؟
- نه! اما دليل ميشه كه تو بدبينانه خودتو در معرض محبت هركسي قرار ندي!
چشمهاشو ريز كرد و با صداي آروم تري پرسيد:
- تو دايره ي اين هركسي كه گفتي كيا جا ميشن؟
سرمو آوردم بالا و دقيق تو چشمهاش نگاه كردم. نميدونستم چرا اين سوألو ميپرسه!
- بيشتر آدمهاي اطرافم... جز اونايي كه حسن نيتشون ثابت شده س!
سرش رو پايين تر آورد و خيره نگاهم كرد... نسيم داغي تو دلم پيچيد...
اينجوري در معرض نگاه اِدريس بودن رو دوست داشتم... نيني چشمهاش رو توي نور
كم كنار استخر دوست داشتم... هرم نفسهاش كه توي هوا بخار درست ميكرد و با
بخار نفس من قاطي ميشد دوست داشتم... مثل همون دختر بچه اي كه با امانت
دوستش توي پستو بازي ميكرد... ميخواستم براي اولين و آخرين بار همه ي لذت
مجازم رو از سهم سارا بدارم!
- كي جرأت داره به تو ترحم كنه؟
چيزي توي دلم بالا اومد!
- هان؟ كي جرات داره به رها ترحم كنه؟ كي بهت ترحم كرده كه اينجوري مار گزيده شدي؟
جواب ندادم... اونقدر سرشار لذت بودم كه نميخواستم يه لحظه از اين لذت رو هم تلف كنم!
- من نميخوام تو دايره ي اون " هركس" كه گفتي باشم رها!
دستهام رو توي هم فشار دادم...لبم رو بي اختيار گاز گرفتم!
- اگر حسن نيتمو ثابت كنم... منو از دايره ي " هركس" در مياري؟
ديگه حتي اگر ميخواستم هم نميتونستم نگاهمو از ني ني چشمهاش بگيرم....
- رها! چرا هيچي نميگي؟
سرمو انداختم پايين... خيره به برق چشمهاش نميتونستم حرف بزنم...
- چي بگم؟
- يه چيزي كه از اين خلسه درم بياره!
يه قدم گذاشتم عقب... فاصله مون رو پر كرد!
- از دايره ي هركس درت بيارم... چي... چي كار كنم؟
لبخندش باز شد... دندونهاي سفيدش خودشونو به رخ كشيدن...
- بهم فكر كن!
سرمو انقدر تند بالا آوردم كه گردنم درد گرفت!
دستمو گذاشتم رو گردنم... دستم يه تيكه يخ بود... دست ديگه م بي اجازه ي من
ميلرزيد... خيره نگاهش كردم.... چي؟ چي داشت ميگفت؟ نه حتماً اِدريس نگفته
بود اين جمله رو! اين يكي از همون روياهايي بود كه ذهنم بي اجازه ميساخت!
نه اِدريس اينو نگفته بود!
- چي... چي كار كنم؟
كلمه ها لرزون و نا مفهوم ادا شدن!
اِدريس اما محكم حرف ميزد... با يكي از همون لبخندهاي خونسردش كه جديدا بدجوري تو يادم ميموند!
- به جاي اينكه ازم بدت بياد!... بهم فكر كن!
چيزي مثل بغض تو گلوم شروع به رشد كرد! چرا خوشحال نبودم؟ مگه دوست نداشتم
اِدريس دوستم داشته باشه؟ مگه بي اجازه بهش فكر نميكردم؟ حالا كه خودش
اجازه داده بود بغض تو گلوم چه كار ميكرد؟
صداي خودم واسم غريبه بود!
- به... به... به عشق سارا؟
لبخندش جمع شد... با تعجب نگاهم كرد... يه قدم رفتم عقب... يه قدم اومد جلو... من چند تا رفتم عقب....
- تو... تو بهم فكر ميكني؟
ميون تعجبش لبخند زد...
- اگه نميكردم ازت نميخواستم كه بهم....
اون گلوله ي داغ قل خورد ته دلم.... اِدريس هم بي اجازه بهم فكر ميكرد!...
رو پاشنه ي پا چرخيدم... بوي اِدريسو نفس كشيدم... دوييدم به طرف خونه م!
من دوست داشته شدنو تجربه نكرده بودم! من دوست داشته نشده
بودم.... اما حالا كمتر از يك ماه... هم پويا، هم اِدريس... پويايي كه با
مهربونيهاش دلگرمم كرده بود و اِدريسي كه يواشكي، قايمكي و بي اجازه دوستش
داشتم! خودم تنهايي دوستش داشتم و به اينكه اِدريس هم ممكنه دوستم داشته
باشه فكر نميكردم! فكر ميكردم بي اينكه كسي بفهمه تو تنهايي بهش فكر ميكنم و
هيچوقت دستم واسه كسي رو نميشه... انقدر حواسمو جمع ميكنم كه دستم واسه
كسي رو نشه! خودم تنهايي به اينكه دارم به سارا خيانت ميكنم فكر ميكنم...
خودم ميدونم دارم اشتباه ميكنم اما يه وقتهايي اشتباه كردن بيشتر از راه
صاف رفتن به آدم ميچسبه! گاهي اشتباه كردن و از بيراهه رفتن لذتي داره كه
براش حاضر ميشيم راه صاف و امنيتش رو بفروشيم به بيراهه و خطرهاش و در عوض
اون لذتي كه اشتباه بهمون ميده رو تجربه كنيم.... من ميخواستم يواشكي
اشتباه كنم... براي اشتباهم، براي خيانتم به سارا عذاب وجدان داشته باشم و
اشتباه كنم! حالا اما اِدريس بهم فكر ميكرد... اين فكر كردن واسم خواستني
بود... اگر بگم نبود دروغ گفتم! اما اين فكر كردن مجوزي بود واسه من كه
يواش، يواش از يواشكيها و قايمكيهام بيام بيرون... مثل پيتزا بود واسه كسي
كه به نون خشك عادت كرده... مثل چك پول صد تومني واسه كسي كه رو آسفالت
خيابون دنبال هزار تومني گم شده ش ميگرده... اين فكر كردن بهم جسارت
ميداد... اينكه اِدريس بهم فكر ميكرد انقدر لذت بخش بود كه رها توي اين لذت
گم ميشد...
نشستم گوشه ي اتاق! توي تاريكي سرم رو گذاشتم روي پاهام و نفس عميق كشيدم!
با اينكه حالا توي يك متري شوفاژ بودم باز هم سردم بود... همه ي تنم سرد
بود!
از خودم مي ترسيدم... از رها ميترسيدم... از رهايي كه مجوز رها بون پيدا
كرده بود مي ترسيدم... به سارا فكر ميكردم... همه ي فكرم پر از سارا بود...
سارايي كه 19 سال عاشق بود... سارايي كه يه عشق 19 ساله ي پا گرفته
داشت... سارايي كه احتمالا خيلي بيشتر از من به اِدريس فكر ميكرد... سارايي
كه همه ي جسارتشو جمع كرد و به اِدريس از حسش گفت.... سارايي كه تو گوشه
گوشه ي اين باغ عاشقي كرده بود!... براي سارا، از رها ميترسيدم... سارا
شهرشو رها كرده بود تا فقط بتونه با غم اِدريس راه بياد... حالا اگر
ميفهميد رهايي هست كه گوشه ي اين باغ به اِدريس فكر ميكنه و اِدريسي كه به
اين رها فكر ميكنه... اين ضربه رو چي جبران ميكرد؟ اين بار بايد با چي
خودشو آروم ميكرد؟ قطره اشكي سر خورد روي گونه م! صدام تو تاريكي اتاق،
گوشم رو پر كرد!
" سارا ببخشيد! به خدا... به خدا من نميدونستم يواشكيهام واقعي ميشه... به
خدا فقط ميخواستم امشب يواشكي عاشقي كنم... ميخواستم از اون عاشقانه اي كه
ايرج با درختها داره، منم يواشكي و از دور داشته باشم... من نميخواستم دست
به سهمت بزنم...هنوزم نميخوام!... ولي سارا سهمت داره به من فكر ميكنه...
فكر اسباب بازيت، پيش من ، گوشه ي پستو جا مونده!... سارا چه كار كنم؟"
چشمم افتاد به جا نمازم... هموني كه بعد از فوت بابا خريده بودمش و گوشه ي
پنجره ي مربعي شكلم جا خوش كرده بود!... بلند شدم و پهنش كردم رو زمين...
سجده كردم روي مهرش... موهام ريخت دو طرف صورتم... از خدا خواستم منو
ببخشه... ميبخشيد؟
كنار بابا دراز كشيدم! سه روز از اون شب گذشته بود...
دستم رو آروم كشيدم روي خيسي قبر... سرماي سنگ كف دستم رو سوزوند!
" سردته بابا؟" بابا سرمايي بود... هميشه زمستونها يه ژاكت بافتني با
جيبهاي بزرگ داشت كه روي هر لباسي تنش ميكرد!...حالا بي ژاكت حتماً سردش
ميشد...
" قهري بابا؟... ميدونم! يادم نرفته كه قرار بود به اسباب بازي ديگران نگاه
نكنم... يادم نرفته كه قرار بود نگاهم به اسباب بازي خودم باشه و فكر كنم
اون بهترينه!... يادم نرفته بابا!... (قطره ي اشكم سرخورد توي شالم... بابا
ميديد حتما! چه اشكال داشت؟ بذار يه دفه بي ترس گريه كنم!) اما بابا مسئله
اينه كه ان دفعه من خودم اسباب بازي ندارم... بابا نگاهم به اسباب بازي
ديگران نباشه به چي باشه؟... من كيو دارم كه عاشقش باشم؟... كي هست ديگه كه
مثل اِدريس بوي عطرش هرجايي كه باشه خودشو يادم بياره؟... بابا من اسباب
بازي ندارم!... من اگر داشتم هم دوسش نداشتم... من از اونايي كه سارا داره
ميخوام... من مال سارا رو ميخوام بابا!... ( گريه م تبديل شد به هق هق!)
بابا من نميخواستم هميشه باهاش بازي كنم... نميخواستم اون لذت و هر لحظه
تجربه كنم... بابا من فقط ميخواستم يه شب عاشقي كنم!... توبه كردم بابا...
ديگه حواسم هست... ديگه بهش نگاه نميكنم.... سه روزه كه نگاهش نكردم... نه
سر ميز شام... نه توي عمارت... نه توي كارخونه!... بابا ميدوني چقدر سخته
كه واسه نشنيدن بوي عطرش كوتاه نفس بكشم نه؟.... ولي ديگه اشتباه نميكنم
بابا!... دختر خوبي ميشم بابا!"
نگاهمو دوختم به عكس انار روي كارت!
دستهام رو پايه ي سرم كرده بودم و نگاهم خيره مونده بود روي عكس انار! انار
قرمزي كه دو تكه شده بود و چند دونه ايش ريخته بود روي ميز چوبي زيرش...
زبره هاي بالاش كوتاه بود... معلوم بود كه انار شيرينيه... لازم نبود به
داخلش نگاه كنم... انقدر جمله ي توشو خونده بودم كه يادم مونده بود:
« بلند ترين شب سال بهانه م شد براي جمع كوچكمان... اميدوارم ميان دغدغه ها
و روز مرگي هايتان يك دقيقه بيشتر مجالي باشد براي با هم بودنمان!»
دست خط اِدريس بود... قبل از اين به دست خطش دقت نكرده بودم اما... حالا
انقدر به اين دست خط نگاه كرده بودم و انقدر كارت رو براي بوي عطر اِدريس
بالا پايين كرده بودم كه يادم بمونه... ن هاش رو كشيده مينويسه و "بيشتر" ش
يك دندونه كم داره!... و البته انگشتهاشم بوي عطرش رو خيلي كم هم كه شده،
به كارت منتقل ميكنه!
" شب يلدا" از چيزهايي بود كه من رو ياد كرمان مي انداخت... ياد رويا... كه
مينشست سر سفره ي نخي كوچيكي و انارهايي كه بابا خريده بود رو دون ميكرد و
هي پشت سر هم بهم ميگفت:
" ببين رها... اين چند تا دونه اناري كه بابا خريده از شانسش تو سرخ و
شيرين از آب در اومده... اين چرخيا كه انارو ارزون تر از مغازه ها ميفروشن
كه نميذارن بابا خودش انارها رو جدا كنه... اما نگاه كن، زبره هاي بالاي
همشون كوتاهه و پوستشون نازك... من كه ميگم بابا فقط شانسش خوبه كه يه
همچين انارهايي گيرش مياد! درسته كه پولش نميرسه بيشتر بخره و چند تا دونه
بيشتر نيست اما همه ي شيريني يلدا به انارشه! تو كه نبودي هنوز، هر شب يلدا
مامان همينجوري يه كاسه پر انار دون ميكرد و نمك ميزد و ميذاشت وسط...
لذتش به اين بود كه دست كني تو كاسه ي انار و با مشتت دونه هارو جمع كني و
فروكني تو دهنت! اون موقع بابا ميرفت سرِ كار... دستش پر بود... اگر چند تا
دونه انار هم ميافتاد روي فرش و مي انداختيمشون دور عيب نداشت اما الان
بايد بريزيم تو كاسه انارها رو! ميدوني؟ تو اين گروني و دست تنگي بابا
اصراف يه دونه شم حيفه! ميشنوي حرفمو رها؟"
حرفهاش هميشه همينا بود... انگار يلدا به يلدا يادش ميافتاد شانس بابا خوبه
و اناري كه زبره هاش كوتاه تر باشه شيرين ترو آب دار تره و مامان كاسه ي
انار رو ميذاشته وسط و افتادن دونه ها روي زمين به خاطر پر بودن دست بابا
حيف و ميل نبوده!
منم هر سال دستم رو ميزدم زير چونه م و به دونه هاي انار كه ميافتاد توي
كاسه و صداي ظريفي توليد ميكرد نگاه ميكردم و در حالي كه پوست قسمت انتهايي
آرنجم از فشاري كه به فرش ميآورد دون دون و قرمز ميشد با خودم فكر ميكردم"
انار ترشش هم خوشمزه س! اصلا ميوه چه شيرين باشه چه نباشه خوشمزه س! من كه
انار ترش هم دوست دارم... اصلا خودم كه بزرگ شدم و خواستم براي يلداي بچه
هام انار بخرم چندتاييشو با زبره هاي بلند بر ميدارم كه انار توي كاسه ترش
و شيرين باشه... يه دونه ترش يه دونه شيرين!"
و از اين فكر لبخندي ميزدم و باز به انگشتهاي رويا كه شايد هم قد انگشتهاي
خودم بود خيره ميشدم و از سرخي انار نشسته روي دستهاش خوشم مي اومد!
به كارت و انار روش نگاه كردم... ياد بابا افتادم!... تنها چيزي كه ميتونست
براي شبهاي يلدا بخره همون انار بود... يادمه بچه تر كه بودم واسه م مهم
نبود دوستهام شب يلداشون چي ميخورن و چي نميخورن... بزرگتر كه شدم، عاقل تر
كه شدم فهميدم آجيل جيبهاي بچه ها اونم فرداي شب يلدا... چيزيه كه من
ندارم! فهميدم جمع خانوادگي و بزن و بكوب شب يلداي بچه ها چيزيه كه من
ندارم... مثل خيلي از چيزهايي كه بچه ها داشتن و من نداشتم، مثل مانتويي كه
هر سال نو ميشد،، مثل كفشهايي كه 6 ماه يه بار عوض ميشد، مثل كيفهايي كه
براي خواهر بزرگترشون نبود، مال خودشون بود، خود خودشون!... يادمه بزرگ تر
كه شدم، براي شبهاي يلدا تو دلم ذوق نبود... ديگه به دستهاي رويا نگاه
نميكردم، ديگه به بهونه ي يه دقيقه بلند تر بودن شب، به خودم بيداري
نميدادم و بابا نميتونست با مهربونيها و ناز كشيدنهاش بيدار نگهم داره...
سر شب ميرفتم توي جام دراز ميكشيدم و حتي اگر تا آخر شب هم به جاي خوابيدن،
وول ميخوردم و به صداي فال حافظ گرفتن بابا و رويا گوش ميكردم، از جام
بلند نميشدم و تو دلم از خودم راضي بودم كه بابا رو به خاطر نداشتن چيزهايي
كه من دلم ميخواد اذيت ميكنم!
سرم رو از روي ميز برداشتم... قطره ي اشك گوشه ي چشمم بي اينكه من دست بهش بزنم در اثر جريان هوا خشك شد!
دو شب ديگه يلدا بود... مني كه چندين و چند سال بود يلداها رو هم مثل همه ي
شبهاي ديگه خوابيده بودم، دعوت شده بودم به شب بيداريِ يلدا! شب بيداريِ
يلدا، تو خونه اِدريس، جايي كه نفسهام با نفسهاي اِدريس قاطي ميشد، كنار
اِدريس، پويا ، رهّام و بقيه ي اونايي كه دعوت شده بودن براي اين با هم
بودن!
دوباره به كارت نگاه كردم... به پشت خوابوندمش روي ميز، دلم نميخواست ديگه چشمم به اون انار بيافته!
- چيزي شبيه ذوق ته دلم پا گرفت، تو نطفه خفه ش كردم، سيمين، سيمين مو
طلايي من داشت به ديدنم مي اومد... دلم ميخواست دستهام رو فرو كنم لاي
موهام و در حالي كه بهترين لباسهام رو براش ميپوشم آواز بخونم " لحظه ي
ديدار نزديك است، باز من ديوانه ام مستم، باز من در جهان ديگري هستم، باز
ميلرزد دلم دستم" جاي اين دوتا بيت عوض شه و باز من نفهمم... موهام رو شونه
بزنم و دوباره بخونم "هاي نپريشي صفاي زلفكم را دست... هاي نخراشي گونه ام
را تـيــــغ!... لحظه ي ديدار نزديك است، باز من ديوانه ام، مستم" بخونم و
خوش تيپ كنم براي سيمين مو طلايي خودم! همين ذوق بود كه تو نطفه خفه ش
كردم... گذاشتم ريشهام همون جور پر پشت بمونه و موهام آشفته و به هم ريخته
باشه... گذاشتم سيمين فكر كنه من همون ديوونه ي بد ريخت ته باغ خونه
شونم... بذار سيمين فكر كنه... مهم اينه كه چشم من سيمين مو طلاييم رو
ميبينه...
نگاهم افتاد به آقا... چشمهاش بسته بود و نفسهاش عميق... خواستم كتاب رو
علامت بذارم، دوباره همين پاراگراف رو خوندم... چقدر دوستش داشتم... علامت
رو گذاشتم يه صفحه عقب تر... اينجوري باز هم ميتونستم اين پاراگراف رو
بخونم!
كتاب رو بستم و آروم از اتاق زدم بيرون.
راه افتادم سمت در عمارت كه توي راهروي منتهي به در ورودي دونفر از
خدمتكارها رو ديدم كه كنار هم واستاده بودن و پچ پچ ميكردن... بي خيال از
كنارشون رد شدم اما صداي خوشحالشون به گوشم رسيد:
- من كه حتما ميخوام برم! اگه كارمون تا آخر شب هم طول بكشه من يكي ميرم!
اينجوري هم تو دل اِدريس خان عزيز ميشيم هم ممكنه آقا بهمون اضافه كاري
بده...
سرم رو تكون دادم! به من ربطي نداشت كه پچ پچ خدمتكارها در مورد چي بود...
با اينكه ميدونستم هرچي هست مربوط به همون كارت و انار روش و شب بيداري
يلداس... خودم رو زدم به بيخيالي... عالم بيخيالي بهتر بود...
قدم زنون رفتم كنار تاب... جايي كه فقط من رو ياد سارا مي انداخت، جلوي
فكرم رو گرفتم... گذاشتم تو همون صحنه ي پيراهن گل گلي سارا و برق خرمايي
موهاش زير نور آفتاب بمونه... نذاشتم بره جلوتر و به علاقه ي من و فكر
اِدريس برسه! نبايد به اِدريس فكر ميكردم... چند روزي بود كه فكر نكردن به
اِدريس يه قانون شده بود!... نشستم روي تاب... صداي ايرج رو ميشنيدم كه
داشت با درختها حرف ميزد و عاشقانه سعي داشت بهشون اميد بده كه چند ماهي
اگر تحمل كنن بهار از راه ميرسه...
شايد به چشم ديگران ايرج ديوونه بود... همونجوري كه خدمتكارها به عنوان يه
آدم كم عقل ميشناختنش اما از نظر من نبود... از نظر من ايرج كسي بود كه يه
عالمه محبت و عشق تو دلش دست نخورده مونده بود و حالا كه كسي نبود كه صاحب
اين عشق باشه با سخاوت عشقشو به پاي درختها ميريخت! سرمو تكيه دادم به طناب
تاب و گذاشتم صداي ايرج اشتباهي به گوش من هم برسه! چند دقيقه ي بعد صداي
ايرج قطع شد... احتمالا رفته بود سراغ درختهاي اول باغ... حتما اونها هم
اميد ميخواستن!
چشمام رو بستم و مثل بازي هاي دوران بچگيم كه عصرها تو حيات دراز ميكشيدم و
سعي كردم اتفاقات رو از صداشون تشخيص بدم، حركت شاخه هاي درختها... بادي
كه با خودش گرد و خاك كف باغ رو اين طرف و اون طرف ميبرد، صداي كار كردن
خدمتكارها توي آشپزخونه ي پاييني كه با فاصله به گوشم ميرسيد و صداي پايي
كه انگار چند قدميم از حركت واستاد.
چشم باز كردم كه ديدم رهّام با خنده داره نگاهم ميكنه. پرسشگر سرم رو تكون دادم كه به حرف اومد:
- دختر تو مگه خونه نداري كه اينجا ميخوابي؟
منم خنديدم و گفتم:
- هركي چشماش بسته بود خوابه؟
- آره ديگه يا خوابه يا چرته يا قيقوله ديگه!
از كلمه ي " قيقوله" لبخندم باز شد:
- خواب نبودم... بچه كه بودم يه بازي با خودم ميكردم كه اينجوري بود...
عصرها كف حياط يا توي خنه مون دراز ميكشيدم و چون همه خواب بودن، چشمهامو
ميبستم و سعي ميكردم از رو صدا تشخيص بم كه چه اتفاقي دو رو برم مي افته...
مثلا پريدن يه گنجشك از شاخه ي درخت و راه رفتن گربه سر ديوار و...
خنديد. پايين تاب روي زمين نشست و در حاليكه سيگاري آتيش ميزد گفت:
- ذهن خلاقي داشتي! ما با هم هم كه ميخواستيم بازي كنيم كلي طول ميكشيد تا سر يه بازي به توافق برسيم... اختراع كردنش كه ديگه هيچي!
- عوضش بازي چند نفري حال ميده... تك نفري بازي نيست، سرگرميه، وقت گذرونيه!
- خواهر برادر هم سن خودت نداشتي؟ همسايه اي، فاميلي، هم سني، چيزي!
- نه! بچه ها هم كه توي كوچه جمع ميشدن و بازي ميكردن، ترجيح ميدادم من بازي نكنم باهاشون؟
- چرا؟
لبخند زدم... شايد لبخندم زيادي تلخ بود كه رهّام با تعجب نگاهم كرد:
- بازي با بچه هاي كوچه باعث ميشد چيزايي كه ندارم به چشمم بيان... اونوق
واسه فكرهام به خودم حق ميدادم و آدمهايي كه به خودشون حق ميدن تو ذهنشون
از خودشون يه مظلوم ميسازن و آدم اگر فكر كنه مظلومه، همه عالم ميشن ظالم!
من ميدونستم كه يه چيزايي رو بقيه دارن و من ندارم... اما نبايد به خودم حق
ميدام.... اونجوري بابام رو بيشتر اذيت ميكردم!
با چشمهاي ريز شده نگاهم كرد و گفت:
- تو باباتو اذيت ميكردي؟
با شيطنت خنديدم.
- چيه بهم نمياد؟
- نه! به تو فقط مياد كه جلو آقا دربياي!
خنده م باز تر شد كه دوباره پرسيد:
- الان ديگه اذيتش نميكني؟
- نه! ولي همون موقع به اندازه ي همه ي عمرم اذيتش
كردم. براي اينكه بابام رو ظالم نميديدم اذيتش ميكردم... اذيتش ميكردم تا
اون هم اذيتم كنه و جواب هاي هو باشه! واسه همين فكر ميكردم چون يه سري
چيزها رو ندارم، واسه اينكه مهم ترين كارم اذيت كردن بابامه، با بچه هاي
ديگه فرق دارم!
- يعني به خاطر اينكه يه سري چيزها رو نداشتي حاضر شدي لذت بازي با بچه ها رو هم نداشته باشي؟
دستهام رو توي جيبهام فرو كردم و با نفس عميقي هواي سرد رو توي ريه هام كشيدم:
- وقتي دغدغه ت يه چيز ديگه باشه، وقتي دغدغه ت داشته هاي بچه ها و نداشته
هاي خودت باشه، يادت ميره كه يه چيزهايي رو هم ميتوني داشته باشي كه به
خاطر خودت نداريشون! مثل كسي كه چون دلش ميخواد ماشين بخره، حواسش از لذت
زير بارون قدم زدن پرت ميشه!
- الان چي؟ الان به داشته هاي ديگران فكر ميكني يا از چيزهاي كه به خاطر خودت داري لذت ميبري؟
سرمو انداختم پايين... من هنوز به داشته هاي ديگران فكر ميكردم! به داشته ي
سارا! به اِدريس كه مال من نبود، سهم من نبود و من چشمم دنبالش بود!
از جا بلند شدم. به رهّام نگاه كردم.
- دارم ياد ميگيرم، از همون وقت كه بچه بودم دارم ياد ميگيرم كه چشمم دنبال
داشته هاي ديگران و نداشته هاي خودم نباشه اما هنوز ياد نگرفتم!
رهّام فقط نگاهم كرد. از اون نگاه هايي كه انگار همه ي قصه رو ميدونه!
تكيه دادم به ديوار... لباسم روي رخت آويز خودشو به رخم ميكشيد...
" چه كار ميكني؟... ميرم!... ميدونم!... با كدوم لباس؟... تو فكر ميكني چه
لباسي بايد بپوشم؟... اِدريس بهت فكر ميكنه!... من خدمتكار خونه شونم...
پويا دوستت داره! خودش گفت... من فائزم... چه اهميتي داره؟... نداره؟...
نه! تو رهايي و اونا به رها فكر ميكنن و دوستش دارن! تنها كاري كه تو ميكني
انتخاب كردنه!... نه من نميخوام انتخاب كنم! نميتونم انتخاب كنم!...
چرا؟... نميفهمي؟ من خدمتكار خونه شونم! كسي كه اِدريس و آقا موقع دزدي
غافلگيرش كردن... باباش جلو چشمهاي اِدريس اعدام شد!... اونا نميدونن... من
كه ميدونم يه سال زندان بودم!... اونا نميدونن من كه ميدونم!.... آقا شريف
ميدونه!... اِدريس نميدونه!... بهش بگو!... منم ميخوام همين كارو بكنم...
اشتباه ميكني!... نه، نه نميخوام پشيمون شم... باشه اما من جاي تو بودم يكم
به خودم هم فكر ميكردم! اِدريس سارا رو دوست نداره!... اين هيچ چيزي رو
عوض نميكنه! سارا با صداقت در مورد حسش با من حرف زد... رسمش نيست كه به
عشقش چشم داشته باشم و مال خودم كنمش... من نامرد نيستم... ميدونم.... بي
معرفت نيستم... ميدونم.... اما عاشقي!... يادم ميره!... كي؟... نميدونم...
مطمئني يادت ميره؟... نميدونم! شايد!"
از جا بلند شدم. خودمو كشيدم تو حمام... يكي دو ساعت بيشتر وقت نداشتم.
از حمام كه اومدم بيرون، موهامو درست نكردم... ساده بستمشون پشت سرم، عين
وقتهايي كه ميخواستم برم عمارت تا كنار ميز شام واستم... آرايش نكردم، فقط
يه كرم ساده به صورتم زدم تا پوستم از خشكي درآد...وقتي ميخواستم برم عمارت
هم آرايش نميكردم. ساق بلند و زخيم مشكي رنگم رو زير شلوار پام كردم.
مانتو و شالم سفيد و مشكي بود. نه چشم گير بود، نه رسمي!
نه اينكه وسوسه نشده بودم براي آرايش كردن، مانتو رسمي پوشيدن، مو درست
كردن، و ... نه! من اجازه نداشتم به چشم بيام. نبايد كاري ميكردم كه اِدريس
بهم توجه كنه... نه اينكه توجهشو نخوام... توي اون لحظه توجه اِدريس تنها
چيزي بود كه واسم خواستني بود... من نبايد به چشم مي اومدم... اون لحظه
جلوي آينه اتاقم، در حالي كه نگاهم به صورت بي آرايش و ساده م بود، براي
اولين بار فكر كردم، كاش سارا عاشق اِدريس نبود!
لباسم رو از روي رخت آويز برداشتم! كاپشنم رو دست گرفتم و از اتاقم زدم بيرون...
ولخرجي كرده بودم و آژانس گرفته بودم. پويا و رهاّم زودتر از من رفته بودن. اقا و مهدخت دعوت نبودن، مهموني مال جوون ها بود!
راننده آژانس يه جوون بيست و چند ساله بود. نشستم روي صندلي غقب و آروم سلام كردم كه با صداي شنگولي گفت:
- سلام آبجي... شب يلداتون خوش!
از پنجره بيرونو نگاه كردم. توي دلم گفتم:
- يه ور دلم خوش! شب يلدايي كه ميخوام خودم واسه خودم خرابش كنم حتما خوش از آب در مياد!
جوابم به پسرك اما يه " ممنون" خشك و خالي بود!
پسرك دست برد سمت پخش ماشين و صداشو بلند كرد، اول يه موسيقي غمگين و بعد
صداي بم يه خواننده... آهنگ كه تموم شد با خودم فكر كردم " كسي هم هست كه
واسه يلدا انقدر غمگين خونده باشه؟"... رو به راننده گفتم:
- ببخشيد آقا...
- بفرما خواهرم!
- اين آهنگي كه گذاشتين...
- اين؟
- نه اون قبليه!
- هان! يلداي " رستاك"... خب؟
- هيچي! همين اسم خواننده شو ميخواستم بدونم!
- نشنيده بودينش؟
جواب ندادم... رومو كردم سمت پنجره... " بذار فكر كنه بي ادبم!"
چند جا تو ترافيك مونديم... ولي هيچ كدوم اونقدر كور نبودن كه دير برسم ويلاي اِدريس!
از ماشين پياده شدم و زير لب تشكري كردم و راه افتادم سمت درخونه ش. زنگ رو
كه فشار دادم صداي دخترونه اي بي اينكه اسمم رو بپرسه " بفرماييد" اي گفت و
در باز شد.
حياط كوچيك خونه ش شايد كمتر از يك چهارم باغ بود اما به خاطر اينكه
درختهاي بلند توش نبود و باغچه هاي دايره اي شكلش فقط با چمن كوتاه شده پر
شده بود، تقريبا بزرگ به نظر ميرسيد. نماي خونه آجر سه سانتي بود! آجر سه
سانتي سرخ رنگ! پيش خودم نماي خونه رو توي روز تصور كردم، سرخي آجر ها با
سبزي چمن ها تركيب قشنگي درست ميكرد احتمالا!
دست از نگاه كردن برداشتم و راه افتادم سمت خونه. دختري كه در رو واسه م
باز كرده بود و كنارش ايستاده بود، از خدمتكارهاي خونه ي آقا بود! از كنارش
كه رد شدم لبخند زد... فرصت نشد من هم لبخند بزنم!
ترجيح ميدادم مهمونيش توي همون آپارتمانش باشه... توي اين ويلا براي ديدنش چشمم بايد خيلي مي گشت!
ضمير نا خودآگاهم سرزنشم كرد:
" مگه قرار نيست ديگه هي نگاهش نكني؟... قراره! يادم نرفته قرارمونو... اما بازم... كاش توي همون آپارتمانش بود!"
داخل خونه براي من كه عمارت رو ديده بودم... چيز خاصي نداشت... نگاهم چرخيد
رو آدما! چند تا خانم و آقا و بعد... اولين آشنايي كه ديدم پويا بود!
نگاهش كه بهم افتاد چيزي به دختر و پسر كنارش گفت و با لبخد اومد طرفم...
مصنوعي اخم كرد و گفت:
- دير اومدي خانم!
لبخند زدم و اشاره اي به ساعتم كردم و گفتم:
- هنوز نيم ساعتم از ساعت شروع نگذشته! جو سازي نكن الكي!
مهربون لبخند زد و گفت:
- چرا با من و رهّام نيومدي؟
- شماها خيلي زود اومدين... اون موقع من يه عالمه كار داشتم!
با شيطنت اشاره اي به صورتم كرد و گفت:
- من خيلي كار نميبينم!
با خجالت سرمو انداختم پايين و گفتم:
- كارم مربوط به اينجا اومدن نبود!
صداي منو صداي اِدريس قطع كرد.
- نيم ساعت تأخير!
با دستپاچگي لبخند زدم... 5 روز بود اصلا نگتهش نكرده بودم، رو در رو باهاش حرف نزده بودم! 5 روز بود كه فقط فرار كرده بودم!
سرم رو كه بالا آوردم فهميدم چقدر دلم تنگ شده! نگاه اِدريس خندون و كمي
دلخور بود! سرم رو دوباره انداختم پايين و سعي كردم صدام نلرزه و گفتم:
- من سر كار كه بايد كارت بزنم از اين بيشتر تأخير ميكنم! شب يلداس، ترافيكه!
پويا خنديد و با همون مهربوني ذاتيش گفت:
- سر كارم مافوقت من و رهّاميم كه ميتوني دير بياي خانوم!
اِدريس يه قدم جلوتر اومد و گفت:
- برو لباس عوض كن بيا پايين با خيال راحت گوش ماليت بديم!
سرم رو آوردم بالا و دزدكي و كوتاه نگاهش كردم... نگاهش دلخور بود! اينو ميفهميدم!
نگاهم رو گرفتم و راه افتادم سمت يكي از اتاق هاي طبقه ي بالا!
توي اتاق لباسم رو گذاشتم روي تخت و نشستم جلوي آينه! به خودم نگاه كردم...
اِدريس چرا دلخور بود؟ از چي دلخور بود؟من كه كاري نكرده بودم! اصلا مگه
از من دلخور بود؟
سرم رو تكون دادم... حتي بعضي از فكرها هم مجاز نبود!
شالم رو از سرم برداشتم و موهام رو مرتب كردم. به جاي مانتوم فرم خدمتكاريم
رو پوشيدم و از روي عادت دست كشيدم به دامنش تا صاف باشه! شلوارم رو هم در
آوردم و چك كردم كه جايي از ساقم نازك يا پاره نشده باشه... تو خونه هم چك
كرده بودم اما باز هم براي محكم كاري چك كردم. داشتم يقه ي پيراهنم رو
درست ميكردم كه ضربه اي به در خورد و قبل از اينكه من بگم " كيه؟" در باز
شد و اِدريس تو قاب درظاهر شد.
با ديدن من دستهاش رو آورد بالا و با لحن عذرخواهانه اي گفت:
- ببخشيد... ببخشيـ...
قبل از اينكه جمله ش رو تموم كنه نگاهش افتاد به لباسم و با تعجب جلو اومد.
- رها! اين چيه پوشيدي؟
ميدونستم براي چي تعجب كرده... من به عنوان خدمتكار اينجا دعوت نشده بودم... با خونسردي جمله هاي آماده شده م رو به زبون آوردم:
- معلوم نيست؟ فرممه ديگه!
با اخم نگاهم كرد و گفت:
- ميدونم فرمته! اما چرا اينجا اينو پوشيدي؟
در حاليكه سرم رو گرم تا كردن مانتوم ميكردم تا مجبور نباشم نگاهش كنم گفتم:
- خب واسه اينكه همه ي خدمتكارا بايد فرم يه دست بپوشن ديگه!
با عصبانيت جلو تر اومد و گفت:
- رها يعني چي؟ اومدي اينجا كار كني مگه؟ اين مسخره بازيا چيه؟
با اخم نگاهش كردم و گفتم:
- اين سوأل كردنهاي تو يعني چي؟ من خدمتكارم، بايد فرم خودمو...
- رها تو نقش يه خدمتكارو بازي ميكني... خودت باورت شده اين كارته؟
عصباني شدم. خيره تو چشمهاش گفتم:
- اون پايين ميخواي بگي من كيم؟ مگه غير از اينه كه من خدمتكار آقام؟
- تو خدمتكار آقا نيستي رها!
- پس كيم؟ پس تو اون عمارت چه غلطي ميكنم؟
- اين فقط يه نقشه!
- حتي نقشم رو هم شماها بايد باور كنين! مهموناي اين پايين منو تو عمارت آقا ديدن...
- به درك!
- به درك؟ آره تو بايد هم بگي به درك! اما اِدريس صميميتم با شماه نبايد از
يادتون ببره كه من فائضم. رها فائض... تو خودت ديدي كه بابامو...
مانتوم رو از دستم چنگ زد و پرت كرد رو زمين... بازو هام رو گرفت تو دستش و خودش رو جلو كشيد:
- اينا چيه داري ميگي؟
- دارم يادت ميارم من كيم! دارم يادت ميارم كه خودت ديدي بابامو اعدام
كردن... به خاطر قتل عمد! حتي خودم هم سوء سابقه دارم... يه سال! به جرم
دزدي... من فقط ميتونم خدمتكار باشم اِدريس! چيز ديگه اي...
- هرچي هم كه بگي تو چشم من تو رهايي... فقط رها!... نه خدمتكار آقا...
- خب اشتباه ميكني...
بازو هام رو فشار داد و گفت:
- چيو اشتباه ميكنم؟
- اشتباه ميكني كه بهم فكر ميكني... اشتباه ميكني كه...
- چرا؟
- چون من خدمتكار آقام... دوست سارا!
پوزخند زد... خيره تو چشمهام گفت:
- دوست سارايي كه باش.. خدمتكار آقايي كه باش... واسه من تو رهايي...
دلم لرزيد! نگاهم رو از چشمهاش گرفتم و گفتم:
- من نميخوام كه بهم فكر كني!
- من واسه فكر كردن بهت نيازي به اجازه ي تو ندارم!
شونه هام رو تكون داد و صداش رو بالا تر برد و گفت:
- بهت گفتم سرتو بگير بالا... بهت گفتم سرتو هميشه بگير بالا!
سرم رو آوردم بالا... تو چشمهام نگاه كرد و من رو كشيد جلو... دستهام رو
گذاشتم رو سينه ش! آروم هولش دادم عقب... ازم فاصله گرفت!...
- بهم فكر نكن! سارا... تو... تو... سهم سارايي!
بي اينكه نگاهش كنم از اتاق زدم بيرون...
roman رومنس(31)
roman رومنس(31)
ادامه مطلب
+ نوشته شده:
۲ فروردين ۱۳۹۲ساعت:
۰۸:۳۲:۴۳ توسط:فروش خريد پستي خريد اينترنتي ساعت آديداس ساعت led موضوع:
|
نظرات (0)
بازار و دو نيم هفته كاري
بازار سهام در دو هفته آينده با تعطيلات متناوبي همراه است. هر چند اين تعطيلات براي معاملهگران و فعالان بازار فرصتي مناسب
براي استراحت در اين اوضاع به هم ريخته است اما سبب خواهد شد كه بازار در روزهاي غير تعطيل با رفتار
ناشي از انباشت دستورات معاملهگران مواجه شود كه در نهايت نميتواند روند
خاصي را حكايت كند. در اين شرايط انتظار ميرود بازار شرايطي مشابه تعطيلات
نوروزي را در روزهاي آينده تكرار كند چرا كه عملا در دو هفته آينده نزديك
به 6 روز كاري بيشتر نخواهد داشت و بازار روزهاي 7تا 11شهريور و همچنين دو
روز يكشنبه و دوشنبه هفته جاري تعطيل خواهد بود. پيش بيني مي شود با توجه به وضعيت تعطيلات و روند قبلي بازار در روزهاي گذشته در دو هفته آتي حجم معاملات كم و نگهداري شاخص در محدوده 24000 و حركت خزنده رو به بالا را به صورت دستوري تجربه كند.
بازار و دو نيم هفته كاري
بازار و دو نيم هفته كاري
ادامه مطلب
+ نوشته شده:
۲ فروردين ۱۳۹۲ساعت:
۰۸:۳۲:۴۳ توسط:فروش خريد پستي خريد اينترنتي ساعت آديداس ساعت led موضوع:
|
نظرات (0)
پيش بيني كيتكو از قيمت طلا در هفته جاري
اكثريت نه
چندان غالبي از شركت كنندگان در راي گيري سايت كيتكو انتظار افزايش قيمت
طلا در هفته آينده را دارند و تعداد زيادي از شركت كنندگان معتقد هستند كه
دليلي وجود ندارد كه بازار طلا از جريان جاري خارج شود.
28 نفر در
اين راي گيري شركت كردند. اين افراد شامل معامله گران شمش طلا، بانك هاي
سرمايه گذاري، معامله گران بازار آتي، مديران پولي و تحليل گران فني هستند.
از اين بين 16 نفر پيش بيني افزايش قيمت را دارند، 3 نفر انتظار كاهش قيمت
را دارند و 9 نفر اعتقاد دارند كه روند بازار ثابت است و قيمت ها تغيير
نخواهند كرد. با اين حساب 57.14 درصد انتظار افزايش قيمت، 10.71 درصد
انتظار كاهش قيمت و 32.14 درصد از افراد، ثبات بازار را پيش بيني مي كنند.
كساني كه
انتظار افزايش قيمت در هفته آينده دارند، معتقد هستند كه بازار طلا از ركود
ماه آگوست خارج خواهد شد و قيمت هاي حمايتي بالاتر از 1626 تا 1630 دلار
خواهد بود. دارين نيوسام، تحليل گر يك موسسه مالي، با توجه به بازارهاي آتي
طلا در نيويورك (Comex) معتقد است كه بازار طلا در وضعيت افزايش قيمت چهار
هفته اي تا سطح 1633.30 دلار در هر اونس است و شاخص دلار نيز در شرايط
كاهش دوباره است.
طرفداران
ثبات قيمت معتقد هستند كه دلايل كمي براي افزايش ناگهاني قيمت طلا وجود
دارد و به نظر مي رسد كه بازار تمايل به حفظ روند جاري را دارد. فرانك
لارش، يك معامله گر بازار آتي، در حاليكه الگوي قيمتي بازار كه با يك كاهش
متوالي قيمت از ماه مي تا كنون روبرو بوده است؛ نشان مي دهد كه در نهايت
قيمت به سطح 1700 دلار خواهد رسيد معتقد است كه " اين اتفاق نخواهد افتاد
مگر اينكه در نرخ هاي ارز تحركي ايجاد شود. هفته آينده نيز همين روند ادامع
خواهد داشت و در نتيجه انتظار مي رود كه قيمت ها ثابت و بدون تغيير خواهند
بود."
كساني كه
اعتقاد به كاهش قيمت دارند، استدلال مي كنند كه كاهش حجم عرضه طلا، ميزان
كم خريد و فروش در بازارهاي آتي همراه با ثابت بودن الگوي قيمتي بازار نشان
از ثابت بودن بازار در هفته آينده دارد. اگر هيچ سياست انگيزشي از سمت
فدرال رزرو در هفته آينده اجرا نشود؛ باعث تشويق ميزان فروش خواهد شد.
پيش بيني كيتكو از قيمت طلا در هفته جاري
پيش بيني كيتكو از قيمت طلا در هفته جاري
ادامه مطلب
+ نوشته شده:
۲ فروردين ۱۳۹۲ساعت:
۰۸:۳۲:۴۳ توسط:فروش خريد پستي خريد اينترنتي ساعت آديداس ساعت led موضوع:
|
نظرات (0)
roman رومنس(30)
اهميتي ندادم. فكرم شلوغ تر از اين بود كه براي چند تا مزاحم جا باشه.... صداي يكي ديگه شون رسيد به گوشم كه گفت:
- شايدم اينو گذاشته ماشينشو بپّاد كسي خط روي ماشين خوشگلش نندازه!
دوباره صداي خنده هاي سرخوشانه شون و بعد صدايي كه گفت:
- بابا اين رفاقتا آخر و عاقبت نداره آبجي... اين يارو داره ازت سوت استفاده ميكنه! بيا با همقد خودت دوست شو...
" سوت استفاده" خنده م گرفت... صداي خنده هاشون تمركز فكرم رو به هم زده
بود و من از اين قضيه راضي بودم! هرچي كه باعث ميشد كمتر فكرهاي جديد توي
سرم رو كشف كنم به درد ميخورد...
با اينكه طوري خنديده بودم كه فكر نميكردم متوجهش شده باشن، از خنده م رو
شون زياد شد و يكيشون از موتور پريد پايين و اومد كنارم... دستش رو تكيه
داد به سقف ماشين و گفت:
- چه خنده ي با نمكي... لپاشم چال ميشه!... حيفه اين خنده ها واسه كسي كه لياقتتو نداره... حاجيت خيلي بيشتر قدرتو ميدونه ها!
- رها!
از پشت شونه هاي پسرك چشممم افتاد به اِدريس كه با اخم جلو مي اومد.
- سلام!
بوي عطرش زودتر از خودش رسيد و نرسيده كلافه م كرد!
- عليك سلام!... آقا رو ميشناسي؟
قبل از اينكه با سر جواب منفي دادن من به چشم اِدريس بياد، پسرك چرخي زد و
نگاهي به اِدريس كه هنوز روپوش سفيد تنش بود و عينك روي چشمهاش، انداخت و
با خنده رو به دوستاش گفت:
- بچه ها صاب ماشين اومد!
دوستاش اين بار آروم خنديدن و پسرك دوباره رو به اِدريس گفت:
- داداش من آخه اين درسته كه دختر مردمو ميذاري ماشينو بپّاد؟
اِ دريس دستي رو شونه ي پسرك زد و با كلافگي گفت:
- آقا برو دنبال كارت!
پسرك پوزخندي زد و دوباره گفت:
- كار من اينه كه نذارم فوكول كرواتيلايي مثل تو دختراي مردمو اذيت كنن!
" فوكول كرواتيل" دوباره خنده نشوند رو لبم! اين يكي انگار تلفظش از قبلي هم پياده تر بود...
اِدريس با اخم بهم نگاه كرد و گفت:
- برو تو ماشين تو!
- آقا گفت...
- باشه برو تو ماشين!
در رو باز كردم و نشستم تو ماشين كه شنيدم اِدريس با صداي بلندي گفت:
- آقاي محترم يه بار ازت خواهش كردم عين بچه ي آدم بري سراغ كار و زندگيت!
- هان؟ من برم سراغ كار و زندگيم كه تو دختر مردمو ببري بدبختش كني؟!
- برادر من شما انگار نميخواي بفهمي... بهت ميگم اينم قضيه به شما ارتباط نداره!
از تو آينه ديدم كه پسرك رفت جلو و صورتش رو برد نزديك اِدريس و گفت:
- به من ارتباط نداره ديگه؟
و كله ش رو محكم كوبيد تو صورتِ اِدريس! پسرك دنبال شر بود... اِدريس سرش
رو انداخت پايين من ديدكم كه چهره ش رو از درد و عصبانيت توي هم كشيد...
سرش رو آورد بالا و يقه ي پسرك رو دو دستي چسبيد... از بين دندونهاي كليد
شده ش گفت:
- ميري گورتو گم ميكني يا پليس خبر كنم مرتيكه الاغ؟
- ميخوام...
مشت اِدريس كه صاف وسط صورت پسرك فرود اومد نذاشت جمله ي پسرك كامل بشه!
درماشين رو باز كردم تا به جاي دوستهاي پسرك كه ماتشون برده بود و عين هويج
به اين صحنه خيره شده بودن، من جداشون كنم كه اِدريس داد زد:
- بمون همونجا!
ناچار در رو دوباره بستم كه كم كم مردمي كه اون اطرف بودن جمع شدن و قبل از
اينكه دست اِدريس مشت دوم رو فرود بياره، عده اي اِدريس و تعدادي هم پسرك
رو گرفتن.
ديدم كه اِدريس دستهاشو كشيد بيرون و با حرص به دو نفري كه گرفته بودنش گفت:
- كاريش ندارم... دنبال شر ميگرده... كاريش ندارم بابا ... دِ!
با وساطت مردم پسرك سوار موتور شد و بالاخره با دوستهاش از اونجا رفتن...
با رفتن اونها مردم اِدريس رو هم رها كردن و چند تايي " اروم باش جوون!" "
مزاحمن ديگه! تو خون خودتو كثيف نكن!" " خونسرد باش بابا چيزي نشده كه !"
خرجش كردن و چند دقيقه ي بعد متفرق شدن!
اِدريس كه از دماغ و لبش خون مي اومد، بعد از رفتن مردم دستي به روپوش و موهاش كشيد و اومد طرفِ ماشين و در رو باز كرد...
خيره شد بهم...
سايه ش افتاده بود روم و نور چراغ مغازه ها و خيابون رو سد شده بود...
سعي كردم چيزي بگم اما باز هم اون باريكه ي خون كنار لبش همه ي توجهمو به خودش جلب كرده بود...
بوي عطرش به ثانيه نكشيد كه توي ماشين پيچيد...
فكر نكردم به اينكه اون سهم ساراس..
فكر نكردم به اينكه به سهم ديگران نبايد چشم داشته باشم...
همه ي فكرم پيش چشمهاي اِدريس و بوي عطرش و اون باريكه ي خون بود...
دستم بي اجازه ي من اومد بالا...
گوشه ي آستينم خون كنار لب و بينيشو پاك كرد...
اِدريس سرشو انداخت پايين... نگاهم نميكرد... يادم اومد! اون سهم من نبود... سهم سارا بود و من داشتم.... داشتم چه كار ميكردم؟
اِدريس سرشو انداخت پايين... نگاهم نميكرد... يادم
اومد! اون سهم من نبود... سهم سارا بود و من داشتم.... داشتم چه كار
ميكردم؟ دستهام رو آوردم پايين و اجازه دادم زانوهام رو چنگ بزنن. سرمو
انداختم پايين. صداي اِدريس رو شنيدم كه گفت:
- چرا تو مطب نموندي؟ اين موقع شب تو خيابون وايسادي!
- دلم... دلم هواي آزاد ميخواست!
ميخواستم بگم دلم هواي آزاد لازم داشت كه دست از سر تو و فكرت برداره اما
هواي آزاد هم فايده نداشت... فكر تو سمج تر از اين حرفهاس! اما نگفتم.
سنگيني نگاه اِدريس رو حس ميكردم و سرم اصرار شديدي داشت كه بالا بياد و
چشمهام خيره بشه تو چشمهاش! با اين حال پايين نگهش داشتم... الان وقت بالا
اومدن نبود!
اِدريس خودش رو عقب كشيد... نور خيابون دويد توي ماشين.
- آقا چه كارم داره؟
- نميدونم فقط گفت بيام دنبالت ببرمت عمارت.
- تو برو من خودم ميام.
- آقا دعوام ميكنه!
صداش لحن خنده داشت.
- آقا؟ تورو؟ فكر نكنم! برو من ميام.
- چي بگم بهش؟
- بگو اِدريس خودش مياد!
در رو بست. چاره اي نداشتم. ماشين رو روشن كردم و خواستم راه بيافتم كه اِدريس زد به شيشه. شيشه رو دادم پايين كه گفت:
- بهت گفتم هميشه سرتو بگير بالا... مخصوصا وقتي من دارم باهات حرف ميزنم!
سرمو آوردم بالا... تو چشمهاش نگاه كردم و گفتم:
- تو چرا سرت پايينه؟
- سرم پايين نيست!
- اونموقع ولي بود...
با لبخند نگاهم كرد:
- سرمو كه ميارم بالا پايين انداختنش سخت ميشه!
ته دلم داغ شد...
سرمو انداختم پايين و ماشين حركت كرد. فرار كردم. از خودم، از اِدريس، از حسم كه تند تند داشت پا ميگرفت!
تو آينه به اِدريس نگاه كردم... دستش روي زخم كنار لبش بود... آينه رو جا
به جا كردم! اِدريس محو شد... بايد هم ميشد! تا وقتي اِدريسي بود كه نگاهش
كنم... من خيانتكار بودم و سارا كسي كه از اعتمادش سو استفاده كرده
بودم....
كنار ميز ايستادم و پاهام كنار چند جفت پاي ديگه، جفت شد!
استرس نداشتم قلبم اما تند ميزد و دستهام لرزش خفيفي گرفته بود. كاش ميشد
پويا براي شام نياد سر ميز... كاش ميشد مثل اون شبي كه دم رستوران ديدمش
دلش غذاي بيرون رو هوس كرده باشه... اما نه... اونشب هم خونه غذا خورده بود
و بعد اومده بود رستوران...
انگشتهام رو پشت كمرم قفل كردم توي هم ديگه... فايده نداشت... هچنان لرز خفيفي رو توي انگشتهام حس ميكردم.
مثل هميشه آقا اولين كسي بود كه سر ميز حاضر شد. رهّام نفر بعد بود كه با ديدن من با صداي بلند گفت:
- به به رها خانم!
با خنده واسش سر تكون دادم كه صداي مهدخت اومد كه گفت:
- خوب نيست با خدمتكارها انقدر گرم رفتار ميكني!
نگاهمو انداختم به جلوي در كه ديدم مهدخت دست به سينه
ايستاده و به رهّام خيره شده. بهم برخورده بود، خجالت كشيده بودم. اما
ميدونستم اين از اثرات همون دست اندازيه كه خودم خواستم درست شه... قابل
تحمل بود...!
رهّام اما برگشت طرف مهدخت و گفت:
- خاله! من با همه رفتارم همينجوريه! شما كه ميدونين من اهل رسميت الكي نيستم.
مهدخت جلو اومد و يكي از صندلي ها رو عقب كشيد و در حاليكه نگاه سرد و پر از انزجاري به من مي انداخت گفت:
- خب اشتباه ميكني كه رفتارت با همه اينجوريه... البته بماند كه من نديدم
با خدمتكارهاي ديگه م اينجوري رفتار كني... همه ي خدمتكارها بايد جايگاه
خودشونو بدونن و تو بايدتوي اين دونستن كمكشون كني... يه مدير خوب هيچوقت
با زير دستش گرم نميگيره كه انتظارات و توقعات بيخودي براي كسي ايجاد نشه!
نگاهمو از صورت مهدخت گرفتم... مهم نبود چقدر توي لحنش توهين بود... من
براي درست شدن اين دست انداز نقشه كشيده بودم و نقشه م كار كرده بود!
- اما من شيوه هاي مديريتي شما رو نميپسندم!
و نگاه عذر خواهانه اي سمت من انداخت كه با لبخند جوابش رو دادم و منتظر جواب مهدخت شدم.
- چون جووني و بي تجربه! شيوه هاي مديريتي من حاصل چنديدن سال تجربه س!
- چندين سال تجربه اي كه از رابطه با آدمهاي غير ايراني به دست آوردين...
مديريت روي هر ملتي شيوه هاي خاص خودشو داره... وقتي برخرد صميمانه، به من
كمك ميكنه كه از قيد و بند رسميت هاي الكي آزاد بشم و به كارمندم هم كمك
ميكنه كه تا با خيال راحت تر و فراق بال بيشتري برام كار كنه چرا بايد با
رسيميت دادن به رفتارم كارم رو براي هردو طرف سخت كنم؟
- پسر! كار به خودي خودش سخت هست...
- اما من ميتونم آسون ترش كنم... جوري كه سختيش دل آدم رو نزنه و با زهم
كارمندم براي هر روز سر كار اومدن نه تنها غر غر نكنه كه خوشحال هم باشه!
- من ايجاد رابطه با ديگرا ن رو كاملا يه زحمت الكي و بيهوده ميدونم! اجبار
به خودي خودش هم كار رابطه رو انجام ميده و هم به همه چيز سر و سامون
ميده... توي كار هيچ چيز بيشتر از نظم مهم نيست و رسميت و اجبار اين نظم رو
ايجاد ميكنه!
رهام پوزخند زد... آقا با لبخند نا محسوسي به روند بحث خيره شده بود! انگار
لذت ميبرد از اينكه دست پرورده ي خودش با كسي كه تحت تربيت اون نبوده بحث
كنه و آقا منتظر به اينكه كدوم قراره برنده باشه خيره بشه!
در سالن باز شد و هم رمان با باز شدنش ضربان قلب من هم بالا رفت.
پويا اومد تو در حالي كه دمپاييهاش روي كف سنگي سالن صدا ميداد راه افتاد به طرف ميز.
صندلي رو كشيد عقب و حين نشستن نگاهش رو روي حاضرين چرخوند... نگاهش از من رد شده بود كه دوباره برگشت روي صورتم و لبخندش باز شد.
با صداي بلند گفت:
- رها! بالاخره اومدي؟
مهدخت با چشم غره نگاهش كرد ولي پويا كه حواسش به من بود چشم غره ي مهدخت رو نديد.
با لبخند براش سر تكون دادم و با ابرو به مهدخت اشاره كردم كه خنديد و اون هم سرشو تكون داد. مهدخت با همون لحن جدي و سردش گفت:
- نبود ما اينجا خيلي چيزها رو از يادتون برده! يكي بايد باشه تا يادتون بياره چه خبره و چه جوري بايد برخورد كنين!
سرمو انداختم پايين.
غذاها و سرو شد و صداي قاشق چنگالها كم كم بلند شد... آقا در حين غذا خوردن گفت:
- اِدريس كجاست؟
سرمو بلند كردم و شمرده شمرده گفتم:
- گفت بهتون بگم كه خودش مياد.
- با تو نيومد؟
- نه هنوز كارش تموم نشده بود. با من نيومد!
آقا سري تكون داد و دوباره مشغول شد.
پويا هر چند دقيقه يه بار سر بلند ميكرد و با همون نگاه مهربونش كه اين چند
روزه تقريبا از يادم رفته بود نگاهم ميكرد و گاهي هم لبخند ميزد. و يادم
مي آورد كه من هنوز هيچ جوابي براش آماده نكردم. يادم مي آورد انقدر به
خودم و اِدريس و سارا فكر كردم كه يادم رفته يه نفر ديگه اي هم هست كه من
رو دوست داره. يادم مياورد با همه ي ادعام چقدر خود خواهم كه تو همه ي اين
مدت به جوابي كه ميخوام به پويا بدم و اثري كه جوابم روش ميذاره فكر نكردم!
انگار نا خود آگاه داشت يادم ميرفغت كه من فائضم! انگار داشت يادم ميرفت
كه بايد حواسم به اخلاقم باشه كه رنگ و بوي شريف هارو نگيره!
هر رفتاري ابزار خودش رو لازم داره... ابزار شريف بودن صفر هاي جلوي حساب
بانكي و داشتن اصل و استخوون بود... من ابزار رفتار كردن مثل شريف ها رو
نداشتم... حتي اگر هم داشتم، شبيه بقيه شدن توي قاموسم نبود! رها، رها بود!
غذا تموم شده بود و همه براي خوردن قهوه توي سالن نشيمن دور هم جمع شده بودن كه اِدريس از راه رسيد.
هنوز هم حس ميكردم كه از ديدن مهدخت خوشحال نميشه و تا جايي كه امكان داشته باشه از ديدنش فرار ميكنه.
هرچند دليلش رو نميدونستم اما باز هم اين بي رغبت بودن رو توي رفتارش حس
ميكردم! زخم كنار لبش دوباره چنگ زد به دلم... كاري كه كرده بودم و خيانت
به سارا دوباره يادم اومد! سرم رو انداختم پايين و براي تنبيه خودم لبم رو
محكم گاز گرفتم!
صداي ضمير نا خودآگاهم بلند شد:
" وقتي بهش فكر ميكني تنبيه لازم نداري؟... گفتم كه! فكر كردن بهش تأثيري
توي رفتارم نميذاره... چيزي كه به چشم اون نياد مجازه!... آهان اونوقت كاري
كه امشب كردي تحت تأثير چي بود دقيقا؟... تحت تأثير اون باريكه ي خون
لعنتي كه كنار لبش جا خوش كرده بود... از خون بدم مياد... واسه همين با
آستينت پاكش كردي؟!... لباسمو ميشورم خب!... تو كه گذاشتيش تو كمد كه شب
دوباره بري نگاش كني و ياد اتفاقي كه افتاد بيافتي!... نخير! واسه اين
نذاشتمش تو كمد... حتما حواسم نبوده!... ببين! من ضمير ناخودآگاهتم... هر
فكري بخواد بياد تو سر تو اول بايد از من رد بشه پس سعي نكن انقدر خودتو
گول بزني... دوسش داري... نه ندارم... چرا داري و اين دوست داشتن چه بخواي
چه نخواي نمود پيدا ميكنه... بهت ميگم ندارم... من ضمير ناخودآگاهتم... اما
من نيستي! من دارم بهت ميگم دوستش ندارم!... دوست داشتن چيه از نظر تو؟...
حسي كه سارا به اِدريس داشت... اونوقت اگه يكي ديگه يه جور ديگه دوست
داشته باشه عاشق نيست؟... نه! همه عاشقا يه جورن!... الان خودتم واقفي كه
داري چرت و پرت ميگي ديگه؟!... ديگه نميخوام صداتو بشنوم!... تو كي قدر من
بيچاره رو دونستي كه اين بار دومت باشه؟ هان؟... تو اصلا قدر داري كه
دونستن لازم داشته باشه؟...واقعا كه!... خدارو شكر بالاخره بهت برخورد!"
سلطان سيني قهوه رو چپوند توي بغلم! احتمالا باز هم فلسفه ش اين بود كه
خدمتكارها سرو گوششون ميجنبه و نميتونن مثل بچه هاي خوب قهوه تعارف كنن!
خنده م گرفت... سر و گوش من نميجنبيد يعني؟! اگر اين جنبيدن نبود چي بود دقيقا؟
سيني رو توي دستم جا گير كردم و راه افتادم سمت سالن نشيمن.
اولين كسي كه نگاهم پيدا كرد اِدريس بود كه روي مبل سمت راست آقا نشسته
بود! خودمو دعوا كردم و سعي كردم به نگاه مهربون پويا كه سنگينيش رو روي
خودم حس ميكردم نگاه نكنم... عوضش هيچ ابايي از نگاه كردن به مهدخت كه حالا
خيره شده بود بهم نداشتم!
اولين نفر به آقا تعارف كردم و بعد دور چرخيدم! از ترس نلرزيدن سيني و آتو ندادن به دست مهدخت، به هيچ كدومشون نگاه نكردم!
همه كه برداشتن خواستم برم بيرون كه آقا گفت:
- بمون!
اين يعني سيني رو بذار روي يكي از كنسول هاي كنار سالن و يه گوشه واستا!
دلم ميخواست به آقا بگم خودت نشستي نميدوني سر پا واستادن چه كار سختيه ها!
غذا ميخوري من بايد واستم... قهوه ميخوري من بايد واستم... چه كاريه خب؟
اما به جاي اين حرفها كنار ديوار واستادم و از سر عادت پاهام رو جفت كردم.
اِدريس هر از چند گاهي نگاه سردي به مهدخت مي انداخت و بعد با كلافگي
نگاهشو ميگرفت... من هم هي به اِدريس نگاه ميكردم و بعد خودم رو دعوا
ميكردم و نگاهمو ميگرفتم و چند دقيقه بعد دوباره نگاهم عين كش برميگشت روي
اِدريس!... خدا رو شكر گوشه اي كه من ايستاده بودم انقدر تو چشم نبود كه
كسي بتونه مسير نگاهم رو دنبال كنه!
بالاخره بعد از اينكه آقا سلانه سلانه قهوه ش رو مزه مزه كرد، اِدريس خودش
رو روي مبل پايين كشيد و در حاليكه پا روي پا مي انداخت پرسيد:
- چه كار داشتين كه ميخواستين من بيام اينجا آقا؟
- چه كار داشتين كه ميخواستين من بيام اينجا آقا؟
- من حتما بايد كارت داشته باشم كه سر و كله ي تو توي اين خونه پيدا بشه؟
اِدريس با تعجب به آقا نگاه كرد و گفت:
- وقتي من خودم خونه دارم به نظرتون بايد هرشب اينجا باشم؟
- چه طور تا دو هفته پيش هرشب اينجا بودي!
- دو هفته پيش هم هرشب اينجا نبودم آقا... من خودم خونه دارم... بايد به اونجا هم سر بزنم يا نه؟
آقا با اخم محسوسي نگاهش كرد و گفت:
- اون موقعي كه بهت گفتم خونه بگير دليلش چي بود؟ يادت هست؟
اِدريس كلافه بود. كلافگيش از حركت تند و بدون ريتم پنجه ي پا و ضربه ي
مكرر انگشت اشاره ش به دسته ي مبل معلوم بود. با اين حال با صدايي كه مثل
هميشه خونسرد بود گفت:
- مگه ميشه يادم نباشه؟ اون موقعي كه اون كارخونه ي چند هكتاري رو انداختين
گردن يه پسر بيست و دو-سه ساله، بهم گفتين برو خونه هم بگير كه رفت و آمد
هاي دير وقت و صبح زودت ديگرانو اذيت نكنه!
- خب اين نيومدنت اينجا چه توجيهي داره؟ اون خونه رو گرفتي كه ديگرانو اذيت نكني... الان كه هفته اي دو بارهم به كارخونه سر نميزني!
اِدريس پوزخندي زد و گفت:
- وقتي به يه نفر مرغ شكم پر ميدين انتظار نداشته باشين تا وقت گشنگي نون
خشك هوس كنه! من به خونه م عادت كردم... درسته يه وقتهايي چند شب پشت سر هم
اينجا ميمونم اما جايي كه توش راحتم اونجاس نه اينجا!
- من بهت نگفتم خونه بگير كه سفره سوا بشي!
- ولي راه سفره سوا شدنو يادم دادين!
آقا كمي تحكم قاطي صداش كرد و گفت:
- تو حرف من چون و چرا نكن اِدريس!
اِدريس خنده ي بازي كرد و گفت:
- شما هم تو كار من چون و چرا نكنين آقاي پدر بزرگ! كار من چون و چرا نداشته باشه شك نكنين حرف شما هم نداره!
- من باهات معامله نميكنم!
- اما من با آدم معامله باز هميشه معامله ميكنم آقا! خودتون منو حسابگر بار آوردين!
آقا چپ چپ نگاهش كرد و گفت:
- واسه همينه رفتي دكتر شدي؟
رهّام خنديد و قبل از اينكه اِدريس جواب بده گفت:
- آقا هركس حسابگره بايد بره حسابدار و مدير بشه؟ دكتر حسابگر نداريم؟
- دكتر حسابگر، حسابگر بودنش فايده نداره! مثل اينكه انگليسي بلد باشي بري
امارات! به دردت نميخوره! اگه يه دستمال هم داري بايد ازش استفاده كني...
چه رسد به حسابگر بودن كه تو. هركسي نيست!
اِدريس خواست جواب بده كه مهدخت دستش رو آورد بالا و رو به آقا با همون لحن سرد هميشگيش گفت:
- جمع نشديم اينجا كه در مورد رشته ي اِدريس و حسابگر بودنش بحث كنيم آقا!
نگاهش رو بين بچه ها چرخوند و گفت:
- آقايون خيلي بچه تر از اونن كه بفهمن در برابر بزرگترشون بايد كمي كوتاه بيان!
اِدريس پوزخند تمسخر آميزي زد. رهام با اخم رو برگردوند و پويا گفت:
- مادر من... هركدوم بيست و هفت-هشت سالمونه! اين چه حرفيه ميزني؟ مگه ميخواي بچه ي سه ساله تربيت كني؟
آقا عصاش رو چند بار زد به زمين و آروم گفت:
- دلخور نشين... شماها هرچقدر هم كه بزرگ بشين براي من و پدر مادرهاتون بچه اين!
اِدريس – البته نه تا وقتي كه حرف ازدواج پيش مياد! اون موقع بزرگيم و بايد
ازدواج كنيم و معامله هاي شما رو بندازيم تو سرازيري كه راحت تر و سريع تر
انجام بشه!
آقا با اخم گفت:
- پس نكنه خيال كردي دختر 14 ساله اي و ازدواج واسه ت زوده؟ يا اينكه با هر بي سرو پايي ميتوني ازدواج كني؟
رهّام دستش رو گذاشت روي شونه ي اِدريس كه خونسرديشو حفظ كنه با اين حال
اِدريس بي توجه به دستي كه رهّام روي شونه ش فشار ميداد خودشو كشيد جلو و
با حرص خيره شد به آقا و گفت:
- نه! دختر 14 ساله نيستم! ولي انقدر بزرگ شدم كه بفهمم چرا بايد با راشين
ازدواج كنم... انقدر بزرگ شدم كه بفهمم يه نفر حاضره زندگيمو معامله كنه!
آقا با عصبانيت خيره شد به اِدريس و خواست چيزي بگه كه مهدخت گفت:
- همتون گستاخ شديد! چه طور ميتونيد به كسايي كه همه ي عمر واستون زحمت كشيدن اينجوري توهين كنيد؟
اِدريس با عصبانيت نگاهشو چرخوند روي مهدخت و گفت:
- ديگي كه براي من نميجوشه ميخوام سر سگ توش بجوشه!... زحمتي كه واسه آسايش
خودتون و خوش خوشانتون اونور آب بوده سر ما منت نذارين... اگه به زحمت
كشيدن بود اينجا هم ميشد زحمت كشيد... پس چيزي بود كه اينجا نبود...دنبال
اون رفتين اون سر دنيا و همه ي عمر زحمتتونو كردين پتك كه هرچي شد بكوبين
تو سرِ ما!
مهدخت - همه ي پولي كه گذاشتي روي اون مطب كوفتي و اون خونه ي اعيوني از زحمتاي ما بوده!
- هه زحمت؟ مگه خوردن حق دوتا كارگر بيچاره هم زحمت داره؟
مهدخت با عصبانيت از جا بلند شد و زل زد تو چشمهاي اِدريس:
- حرفِ دهنتو بفهم!
اِدريس هم از جا بلند شد... رفت جلو تر و زل زد تو چشمهاي مهدخت و گفت:
- دروغ ميگم؟ باشه... من نميخوام چيزي رو افشا كنم... نترس خانم شريف...
ولي تا وقتي اون كارخونه به اسم منه، تا وقتي كثافت كارياي شركارو دارم زير
دماغم ميبينم، كاراتونو به اسم زحمت نزنين تو سر من!
مهدخت خنده ي عصبي اي كرد و رو به آقا گفت:
- اون موقعي كه بهتون گفتم موقع به نام زدن به صلاحيتهام فكر كنين مال الان بود!
پويا از جا بلند شد و با ناراحتي رو به مهدخت گفت:
- مامان بسه!
مهدخت – چي بسه؟ اينكه وايساده هرچي دلش ميخواد به من ميگه بس نيست؟
اِدريس- من اصرار كردم كه كارخونه رو به نامم بزنين؟ شماها نبودين كه دست
به دامن تهديد شدين كه اون كارخونه به نام من در بياد؟ اين شماها نبودين كه
شب و روز پويا رو يكي كردين كه چرا مسئوليت كارخونه رو قبول نميكني؟
مهدخت- هه! دست به دامن تهديد؟ من؟
- نه البته! شما كه هيچ جوره حاضر نيستي از سمت و مقامت كنار بكشي... اون
كارخونه هم به نام آقا بود... الانشم من از خدامه اون كارخونه مال من
نباشه... ولي نميذارم هرچيزي رو به اسم زحمت بكوبين تو سرم...
مهدخت- چند سال حمايت آقا ياغيت كرده!
اِدريس دستهاشو كرد تو جيب شلوارش. پوزخندي زد و گفت:
- آره من ياغيم! اما من ياغي نميذارم شركاي كارخونه به اسم نقل و انتقال
مالي و خيلي چيزهاي ديگه هر غلطي كه دلشون ميخواد بكنن... من جاي تو
بودم...
صداي داد آقا بلند شد:
- كافيه...
اِدريس با عصبانيت سر تكون داد و برگشت سمت آقا:
- اينا چيزائيه كه من اين همه ساله دارم تو گوش شما ميخونم.... اگه سرپوش
ميخواين واسه كاراتون من ميخوام اون كارخونه رو واگذار كنم... واگذارش كنم
كه به خاطر خفه كردنم نخواين سر زندگيم معامله كنين!
roman رومنس(30)
roman رومنس(30)
ادامه مطلب
+ نوشته شده:
۲ فروردين ۱۳۹۲ساعت:
۰۸:۳۲:۴۳ توسط:فروش خريد پستي خريد اينترنتي ساعت آديداس ساعت led موضوع:
|
نظرات (0)
مروري بر بيمه سهم پتروشيمي كرمانشاه يا اوراق اختيار فروش تبعي
در همين حال اين نرخ به صورت
متوازن حكايت از 21درصد بازدهي سالانه دارد كه رقم مناسبي است. اين ابزار
شايد يكي از بهترين ابزارها براي سهامداران خرد جهت خروج از ريسك بازار
باشد، چراكه در صورت افزايش بيشتر قيمت در مهلت 8 ماهه سهامدار ميتواند
سهام خود را به فروش برساند و در صورت كاهش قيمت در هرشرايطي به كسب بازدهي
مطمئن باشد. در اين حال در صورتي كه موضوع اوراق اختيار خريد و فروش مورد
توجه بيشتر قرار گرفته و در بازار گسترده تر شوند ميتوانند جانشين اوراق
آتي خريد و فروش سهام به شمار آيند. اوراقي كه از بدو ايجاد در بازار
تاكنون مورد توجه قرار نگرفته و عملا به كناري گذاشته شدهاند. افزون بر
اين، صرفه و صلاح سهامدار عمده و بروز رفتارهاي غير قابل پيشبيني در ميان
سهامداران نكاتي است كه همچنان در روزهاي آينده بايد مورد توجه قرار گيرد.
مروري بر بيمه سهم پتروشيمي كرمانشاه يا اوراق اختيار فروش تبعي
مروري بر بيمه سهم پتروشيمي كرمانشاه يا اوراق اختيار فروش تبعي
ادامه مطلب
+ نوشته شده:
۲ فروردين ۱۳۹۲ساعت:
۰۸:۳۲:۴۳ توسط:فروش خريد پستي خريد اينترنتي ساعت آديداس ساعت led موضوع:
|
نظرات (0)